ساعت سه دقیقه به فردا یا همون هفتم هست وقتی دارم اینو توی
ساعت سه دقیقه به فردا یا همون هفتم هست وقتی دارم اینو توی دفترم مینویسم.
میدونم احتمالا از این قرار نیست خوشتون بیاد ولی خودم دوسش دارم.
داستان ساکورا تانیزاکی هست.
از دید ساکورا.
وقتی الهه شدم چند سالم بود؟ 1 ماه به 11 سالگیم.
از وقتی سواد یاد گرفتم، نویسندگی رو دوست داشتم و عاشق کتاب بودم.
ولی واقعا علاقه ای به نوشتن چیزای عادی در خودم نديدم. دوست داشتم چیزای عجیب بنویسم. مثل فن فیک و سناریو انیمه یا داستان های عجیبی که خودم مینویسم. مثل داستان جادوگری اساهی و هانا یوکیمورا.(سعی نکن به یادش بیاری. خودم ساختم و به کسی هم نگفتم.)
نویسندگی رو دوست دارم. ولی فکر کنم یه دلیلی داره.
از مامانم میپرسم و میگه :همینطوری دوست داری دیگه. من از کجا بدونم چرا.
ولی از نظر من پشت همه چی یه دلیل منطقی هست.
مثلا از نظرم داداشم منو اذیت میکنه چون از وقتی به دنیا آوردم توجه ها نسبت به اون کم شده.
البته شاید اشتباهه. ممکنه داداشم از اون آدمایی باشه که نحوه دوست داشتنشون ،اذیت کردن هست. امیدوارم.
از نظرم زندگی کسل کننده. نه جادوگری، نه الفی نه چیزی.
میخوام بین دنیاها سفر کنم. شاید مثل ریک و مورتی*. پس یه مورتی میخوام. ولش کن بابا. به چه چیزا فکر میکنم و
حتما فکر میکنید با این طرز فکرم یه istjیا همچین چیزی هستم.
نه!
یه Isfpهستم.
ولی پیش دوستام به entp هستم. چون معمولا آدما از افراد گوشه گیری مثل من خوششون نمیاد. پس تظاهر میکنم اون جوری نیستم. چون از تنهایی یه جورایی میترسم.
از تظاهر بدم میاد. ولی مجبورم. همچنین دروغگو هستم. خیلی زیاد.
شاید به نظرتون دارم اغراق میکنم یا خودمو شبیه آی هوشینو میکنم،ولی بعضی وقتا حقیقت رو از دروغ توی حرفام تشخیص نمیدم.
خیلی حرف زدم نه؟
میخواستم بگم چجوری الهه شدم.
هیچی. فقط یهو دیدم توی خلأ هستم. یه پسر اومد بهم گفت که من الهه شدم..
اونم الهه هست. مثل من جدید.
وقتی برگشتم خونه، هیچکس منو نمیدید. نه بدن قبلیم روی تخته. پس یه جورایی مردم.
دیگه خبری از موهای مشکی و چشم های قهوه ای ام نیست.
موهام بنفشه و چشام آبی.
حالا آزادم نه؟
مثل ریک سفر میکنم. ولی نه با اون سفینه ای که با زباله ساخته شده،نه با مورتیم،نه به دنبال انتقام، نه با تفنگ پورتالی.
آزاد. تنها. با قدرت الهی.
حالا هر چی میخوام خلق میکنم.. راستی نگفتم. از وقتی یادم میاد قوه تخیل زیادی هم داشتم البته مهم نیست
خلق کردن، فوق العاده هست.
ریک و مورتی :یه انیمیشن درباره یه دانشمند پیر و نوه اش، مورتی که ماجراجویی میکنن.
درباره انتقام. ریک های زیادی تو بعد های مختلف هستم. یه ریک شیطانی همسر ریک هارو کشت. ریک داستان ما ،میخواد انتقام همسرشو بگیره.
دیگه هیچی ندارم بگم. همش داستان خودم بود البته به جز قسمت الهی اش. البته فکر نکنید تمام مشکلاتم رو اینجا گفتن ها. فقط 10 درصدش رو گفتم. دیگه بایی
میدونم احتمالا از این قرار نیست خوشتون بیاد ولی خودم دوسش دارم.
داستان ساکورا تانیزاکی هست.
از دید ساکورا.
وقتی الهه شدم چند سالم بود؟ 1 ماه به 11 سالگیم.
از وقتی سواد یاد گرفتم، نویسندگی رو دوست داشتم و عاشق کتاب بودم.
ولی واقعا علاقه ای به نوشتن چیزای عادی در خودم نديدم. دوست داشتم چیزای عجیب بنویسم. مثل فن فیک و سناریو انیمه یا داستان های عجیبی که خودم مینویسم. مثل داستان جادوگری اساهی و هانا یوکیمورا.(سعی نکن به یادش بیاری. خودم ساختم و به کسی هم نگفتم.)
نویسندگی رو دوست دارم. ولی فکر کنم یه دلیلی داره.
از مامانم میپرسم و میگه :همینطوری دوست داری دیگه. من از کجا بدونم چرا.
ولی از نظر من پشت همه چی یه دلیل منطقی هست.
مثلا از نظرم داداشم منو اذیت میکنه چون از وقتی به دنیا آوردم توجه ها نسبت به اون کم شده.
البته شاید اشتباهه. ممکنه داداشم از اون آدمایی باشه که نحوه دوست داشتنشون ،اذیت کردن هست. امیدوارم.
از نظرم زندگی کسل کننده. نه جادوگری، نه الفی نه چیزی.
میخوام بین دنیاها سفر کنم. شاید مثل ریک و مورتی*. پس یه مورتی میخوام. ولش کن بابا. به چه چیزا فکر میکنم و
حتما فکر میکنید با این طرز فکرم یه istjیا همچین چیزی هستم.
نه!
یه Isfpهستم.
ولی پیش دوستام به entp هستم. چون معمولا آدما از افراد گوشه گیری مثل من خوششون نمیاد. پس تظاهر میکنم اون جوری نیستم. چون از تنهایی یه جورایی میترسم.
از تظاهر بدم میاد. ولی مجبورم. همچنین دروغگو هستم. خیلی زیاد.
شاید به نظرتون دارم اغراق میکنم یا خودمو شبیه آی هوشینو میکنم،ولی بعضی وقتا حقیقت رو از دروغ توی حرفام تشخیص نمیدم.
خیلی حرف زدم نه؟
میخواستم بگم چجوری الهه شدم.
هیچی. فقط یهو دیدم توی خلأ هستم. یه پسر اومد بهم گفت که من الهه شدم..
اونم الهه هست. مثل من جدید.
وقتی برگشتم خونه، هیچکس منو نمیدید. نه بدن قبلیم روی تخته. پس یه جورایی مردم.
دیگه خبری از موهای مشکی و چشم های قهوه ای ام نیست.
موهام بنفشه و چشام آبی.
حالا آزادم نه؟
مثل ریک سفر میکنم. ولی نه با اون سفینه ای که با زباله ساخته شده،نه با مورتیم،نه به دنبال انتقام، نه با تفنگ پورتالی.
آزاد. تنها. با قدرت الهی.
حالا هر چی میخوام خلق میکنم.. راستی نگفتم. از وقتی یادم میاد قوه تخیل زیادی هم داشتم البته مهم نیست
خلق کردن، فوق العاده هست.
ریک و مورتی :یه انیمیشن درباره یه دانشمند پیر و نوه اش، مورتی که ماجراجویی میکنن.
درباره انتقام. ریک های زیادی تو بعد های مختلف هستم. یه ریک شیطانی همسر ریک هارو کشت. ریک داستان ما ،میخواد انتقام همسرشو بگیره.
دیگه هیچی ندارم بگم. همش داستان خودم بود البته به جز قسمت الهی اش. البته فکر نکنید تمام مشکلاتم رو اینجا گفتن ها. فقط 10 درصدش رو گفتم. دیگه بایی
- ۴۴۸
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط