{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوران تاریکیp

"دوران تاریکی"p1
امروز روز عجیبی بود...سر میزشام هنوز هم به اون صدا فکر میکردم...کلا یادم رفته بود باید غذا بخورم....با صدای مادرم به خودم اومدم(سوروس؟...سوروس؟....عزیزم حالت خوبه؟...)
بله مامان، معذرت میخوام
-بهتره زودتر غذاتو بخوری و بری بخوابی، تو که نمیخوای تو جشن تولد یازده سالگیت خواب آلود باشی؟
اون لحضه از تمام حرف های مادرم فقط لبخند زیباشو فهمیدم...
پدر مثل همیشه دیر کرده بود اما قول داده بود فردا و بخاطرمن زودتر بیاد...
مامان شب بخیر میرم که بخوابم...
-خوب بخوابی عزیزم...
رفتم سمت اتاقم و آماده شدم که بخوابم، تنها بودم ما سنگینی نگاه کسی رو حس میکردم...مثل همیشه بیخیالش شدم. روی تختم دراز کشیدم و خودمو زیر پتو دفن کردم...اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.
(هی تمومش کن...نه‌....تمومش کن....نههه) از خواب پریدم...به جرعت میتونم بگم وحشتناک ترین کابوسی بود که دیده بودم...
رفتم سمت آشپزخونه تا یه لیوان آب بخورم...تا لیوان رو سر کشیدم پشت پنجره متوجه کسی شدم...دویدم تا پنجره رو باز کنم اما...هیچکس...هیچکس اونجا نبود...
پدر از اتاق اومد بیرون
-هی پسرم چیزی شده؟
نه پدر...فکر کنم...فکر کنم یه پرنده بود...همین
با صورت رنگ پریدم هرگزه نمیتونستم پدر رو قانع کنم که نترسیده بودم...
-پس فقط یه پرنده تورو اینقدر ترسونده؟(یه لبخند از سر شوخی زد)فردا یازده ساله میشی و ماجراجویی توی زندگیت شروع میشه بالاخره متوجه میشی کی هستی و از این زندگی چی میخوای.
چرا امروز همه بهم همین حرف رو میزدن...مگه چه اتفاقی قراره بیافته؟...
پارت بعدی به شرط لایک💋
دیدگاه ها (۶)

من جیمز نیستم :))))

100 تایی شدنمون مبارک :)

"دوران تاریکی"شخصیت های اصلی:سوروس اسنیپلیلی پاترجیمز پاتردا...

خب بچه ها برای شروع کردن به کمکتون نیاز دارم درخواستی دارین ...

part40 عشق پنهان《ویو جونگ کوک》پاشدم که برم وسایل رو جمع کنم ...

رز صورتی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط