بچه ها میخوام یه سناریو تک پارتی راجب خانوادهی خودم درس
بچه ها. میخوام یه سناریو تک پارتی راجب خانوادهی خودم درست کنم. خب خودتون خانوادهی منو میدونید دیگه. دارم از خجالت میمیرم
موقعیت: باکوگو و دکو فومی رو تو خانه تنها گذاشتن و رفتن سر قرار. اهم فومی رفیقش «اسمش مادیراعه» رو خبر کرده. و از حالا شروع میکنیم.
فومی:«به مادیرا زنگ میزنه» بیمی سریع بیا خونهی من
مادیرا: چته؟
فومی: برات توضیح میدم
(بعد از گفتن این حرف گوشی رو قط کرد و مادیرا بالاخره رسید.)
مادیرا: چی شده؟
فومی: خب بیا بریم
(هردو از خانه خارج میشن. و به سمت محکم قرار میروند. اونها را میبینن و پشت بوتهای قایم میشن)
مادیرا: فومی...
فومی: ساکت صدامون رو میشنون. این بهترین سوژه است (از دکو و باکوگو عکس میگیره)
مادیرا: فومی مطمعنی؟ اخرین باری که این کار رو کردیم بابات.....
فومی: اره نگران نباش اون موقع فلش گوشیم روشن بود بخاطر همین فهمید (فومی همچنان عکس میگیره)
مادیرا: فومی دارن میان سمت ما!
(فومی، مادیرا و خودش را توی بوته قایم کرد)
فومی: هیسس
باکوگو:( به اطراف نگاه میکنه) تو هم شنیدی؟
دکو: ییخیال
مادیرا:( کمی تکان میخوره. صدایی از بوته ها ایجاد میشه)
فومی: مادیرا خفه
(نفس هردوی انها با نزدیک شدن باکوگو بند میاد)
فومی: هر وقت گفتم جیغ زدم کمک بدو
باکوگو:( نزدیک تر میشه)
فومی: کـــــــمـــــــــــک!
( اون دوتا شروع به دویدن میکنن)
مادیرا: داخه کصمغز! من گفتم ایدهی خوبی نیست!
فومی: اشهدوالله الاحل.....(اشک تمساح میریزه) قول میدم نمازمو بخونم!
(اونا همچنان فرار میکنن)
دکو:( با شوک نگاه میکنه)
باکوگو:( کف دستس روشن میشه)
سوفی:(درحالی که میدوعه گریه میکنه) بیمی من نمیخوام بمیرم! ولی اگه مردیم، تمام حرف های که نزدم تو یه صندوق توی اوتاقمه که رمزش ۱۲۳۴!
( این دوتا کصخل به درختی میخورن و زمین می اوفتن.)
فومی و مادیرا: اخ!
باکوگو:(که نزدیک میشه)
( خودشون رو با دست هاشون عقب میکشن)
فومی: اللّهاکبر اللّهاکبر اللّهاکبر اللّهاکبر.
باکوگو: فقط وایستا برسیم خونه. یه عکسی بهت نشون میدم...
مادیرا: فکر کنم مسئله خانوادگیه مزاحم نمیشم
خب پایان
مجبور میشیم 2 پارتی کنیم
موقعیت: باکوگو و دکو فومی رو تو خانه تنها گذاشتن و رفتن سر قرار. اهم فومی رفیقش «اسمش مادیراعه» رو خبر کرده. و از حالا شروع میکنیم.
فومی:«به مادیرا زنگ میزنه» بیمی سریع بیا خونهی من
مادیرا: چته؟
فومی: برات توضیح میدم
(بعد از گفتن این حرف گوشی رو قط کرد و مادیرا بالاخره رسید.)
مادیرا: چی شده؟
فومی: خب بیا بریم
(هردو از خانه خارج میشن. و به سمت محکم قرار میروند. اونها را میبینن و پشت بوتهای قایم میشن)
مادیرا: فومی...
فومی: ساکت صدامون رو میشنون. این بهترین سوژه است (از دکو و باکوگو عکس میگیره)
مادیرا: فومی مطمعنی؟ اخرین باری که این کار رو کردیم بابات.....
فومی: اره نگران نباش اون موقع فلش گوشیم روشن بود بخاطر همین فهمید (فومی همچنان عکس میگیره)
مادیرا: فومی دارن میان سمت ما!
(فومی، مادیرا و خودش را توی بوته قایم کرد)
فومی: هیسس
باکوگو:( به اطراف نگاه میکنه) تو هم شنیدی؟
دکو: ییخیال
مادیرا:( کمی تکان میخوره. صدایی از بوته ها ایجاد میشه)
فومی: مادیرا خفه
(نفس هردوی انها با نزدیک شدن باکوگو بند میاد)
فومی: هر وقت گفتم جیغ زدم کمک بدو
باکوگو:( نزدیک تر میشه)
فومی: کـــــــمـــــــــــک!
( اون دوتا شروع به دویدن میکنن)
مادیرا: داخه کصمغز! من گفتم ایدهی خوبی نیست!
فومی: اشهدوالله الاحل.....(اشک تمساح میریزه) قول میدم نمازمو بخونم!
(اونا همچنان فرار میکنن)
دکو:( با شوک نگاه میکنه)
باکوگو:( کف دستس روشن میشه)
سوفی:(درحالی که میدوعه گریه میکنه) بیمی من نمیخوام بمیرم! ولی اگه مردیم، تمام حرف های که نزدم تو یه صندوق توی اوتاقمه که رمزش ۱۲۳۴!
( این دوتا کصخل به درختی میخورن و زمین می اوفتن.)
فومی و مادیرا: اخ!
باکوگو:(که نزدیک میشه)
( خودشون رو با دست هاشون عقب میکشن)
فومی: اللّهاکبر اللّهاکبر اللّهاکبر اللّهاکبر.
باکوگو: فقط وایستا برسیم خونه. یه عکسی بهت نشون میدم...
مادیرا: فکر کنم مسئله خانوادگیه مزاحم نمیشم
خب پایان
مجبور میشیم 2 پارتی کنیم
- ۱۱.۹k
- ۱۵ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط