{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود

                         و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد!

             زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و

                     برایش لباس و کفش و کلاه خرید و گفت:

     مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟

      زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم

                    کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید
دیدگاه ها (۴)

یک خانم جوان با لباس نامناسب در مسیر قدم زدن به یک خانم با ح...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒صبح روز بعد، سئول هنوز درگیر ...

p20

پارت ششم: مظنون اول 🥀مسیر برگشت به عمارت، عجیب ساکت بود.ا.ت ...

پارت ۷۶

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

پیوند خون و اختیارپارت ۱ | شبی که سرنوشت نوشته شدباران آرام ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (۴)

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط