{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Ice_cold_heart



ویو ا.ت:

مثل همیشه به جاسوس دیگه پیدا شد. از ۱ سال پیش این مسخره بازی شروع شد الانم که کای دوباره گفت یه جاسوس دیگه رو تو اتاقم گرفتن.

ویو زیرزمین:

ا.ت: به‌به دوست جاسوسمون چه خبر؟؟کارا خوب پیش نرفت،نه؟اوپس، اشکالی نداره اون دنیا کارا خیلییی خوب پیش میره(با تمسخر)
جاسوس: نه..نه..توروخدا منو ن..نکشین..من بچه..(ا.ت یه تیر تو مغزش زد)
ا.ت: کای...بندازش همون جای همیشگی(جدی، لبخند عصبی)
کای: چ..چشم

ا.ت: (گوشیم زنگ خورد بابام بود...کسی که ازش بعد اون اتفاق تنفر داشتم)
*پدرش رو پ.ا.ت اینطوری نشون میدم.
ا.ت: سلام(سرد)
پ.ا.ت: سلام به دختر گلم خوبی؟؟
ا.ت: ممنون(سرد)
پ.ا.ت: چه خبر کارای باند خوب پیش میره؟شنیدم بازم جاسوس پیدا کردین؟
ا.ت: آره حالا‌ کاری داشتی زنگ زدی؟(سرد)
پ.ا.ت: نه همینطوری زنگ زدم میخواستم ببینم زنده یا نه(خنده چندش)
ا.ت: اها باشه خداخافظ(سرد و جدی)
ویو ا.ت:
اتفاق های چند سال پیش کاری کرد که از پدرم برای همیشه تنفر داشته باشم.

فلش بک به ۷ سال پیش:
این پسر تمام زندگیمه...تنها دلیلیه که خنده میاره رو لبم، خب من به دوست پسر دارم به اسم جئون جونگکوک[آخه من قلبون اسمش برم اینقدر نازه و بامزه ستتت] خب داشتم میگفتم، این جناب جئون از من ۳ سال بزرگ تره یعنی من الان ۲۰ سالمه‌ اون ۲۳ سالشههههه اره دیگه...خب امروز مثل همیشه اومدیم خونه ای من(خب بگم که خونه ای مجردیه ا.ت و تهیونگ هست و اینکه تهیونگ داداشه ا.ت هستش و ا.ت نمیره خونه ای جونگکوک چون خونش بیرون شهره و خیلی دور تر از خونه خانواده ا.ت هست)
رفتیم رو تخت دراز کشیدیم که رو تخت با جونگکوک و فیلم دیدیم اخرای فیلم برگشتم دیدم صدای خر خر میاد دیدم بله جونگکوک خان خوابید:/
پاشدم رفتم بیرون از اتاق که یهو در خونه محکم زده شد رفتم باز کردم که پدرم و مادرم اومدن داخل
پ.ا.ت: واقعا خجالت نمیکشی؟؟(غرش و عصبی)
ا.ت: چ..چرا؟؟با..با آروم ب..باش ج..جونگکوک خوابه
(تهیونگ از اتاقش اومد بیرون)
تهیونگ: چی شده؟؟ خونه رو گذاشتین رو سرتون؟؟
پ.ا.ت: تو یکی خفه شو(معذرت میخوام جناب تهیونگ😔🙏)
تهیونگ: بابا درست صحبت کن خواهشا چی شده خو؟؟
ا.ت: بابا بیا بریم بیرون جونگکوک بیدار می[پدر ا.ت سلی محکمی زو بهش که ا.ت افتاد زمین و لبش پاره شد]
تهیونگ: بابا چته این کارا چیه؟؟؟
پ.ا‌ت: این دختر چشم سفید (اشاره به ا.ت) رفته با پسر جئون وارد رابطه شده؟؟خجالت نمیشی با دشمن بابات وارد رابطه میشی؟؟اونم زمانی که پدرت میخواد باند رو به تو بده؟؟؟؟(داد و عصبیانیت شدید)
*جونگکوک خوابش سنگینه هنوز خوبه و اینکه اتاق ا.ت طبقه بالاست*
پ.ا.ت:یا باهاش بهم میزنی یا خونش پای توعه(داد و عصبی)رفت و درو محکم بست

*ا.ت با چشم های اشکی رو زمین افتاده بود و فقط دست هاش تکیه گاهش بودن اون از ۱۷ سالگی با جونگکوک بود اون پسر همه چیزش بود ولی برا محافظت از اون پسر باید ازش جدا میشد، تهیونگ اروم دست ا.ت رو گرفت و نشوند رو مبل بهش آب داد*
ویو ا.ت:
با چشمای اشکی رفتم تو اتاق و به صورت زیبا و غرص در خواب جونگکوک خیره شدم؛ چرا باید ازت جدا شم چرا دیگه نمیتونم بغلت کنم چرااااااا(اینا رو تو دلش میگه و شدید گریه ای بی صدا میکنه)
ویوی فردا تو کافه:
*ا.ت با نگاه خیره به یه جا نشسته بود که دید یه پسر خوشتیپ با لبخند وارد کافه شد اره جونگکوک خودش بود*
ا.ت: خب جونگکوک باید یه چیزی رو بهت بگم..
جونگکوک: جانم بگو
ا.ت بعد کافه بریم پارک بهت میگم:)
جونگکوک:حله
ویوی پارک:
ا.ت: خب جونگکوک من ازت خوشم نمیاد..یه جورایی ازت خیلی متنفرم و تو این مدت فقط برام یه اسباب بازی بودی یه وسیله تا باهاش خودم رو سرگرم کنم..(جدی،سرد)
جونگکوک:چ..چی؟؟منظورت چیه دختر؟؟؟
ا.ت: همین که گفتم..(جدی)
* اون روز ا.ت از پارک تا خونه اش رو با گریه قدم زد شب اونقدر گریه کرد تا خوابش برد و فردا صبح هیچ حسی به هیچی نداشت سیمکارتش رو عوض کرد ، خونش رو عوض کرد کلا ا.ت یه ا.ت دیگه شد کسی بعد اوت اتفاق دیگه لبخندش رو هم‌حتی ندید، هیچ وقت با پسر دیگه ای نبود همیشه سرد و جدی بود با همه دیگه از چیزی نمی‌ترسید و راحت آدم میکشت و شکنجه میداد اون دختر تبدیل به کوه بی احساس شده بود*
: پایان فلش بک

#کیوت#فیک#بی_تی_اس#جیهوپ#جین#یونگی#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک#کیدارما#فیکشن#سرگرمی#بلک_ پینک#سناریو#تکپارتی#چندپارتی#رزی#لیسا#جنی#جیسو#کره_ای_جنو_بی
دیدگاه ها (۰)

کسایی که این فیک رو میخونن این متن رو حتما بخونن

Ice_cold_heart

پوستر رمان فعلا اینه

سلام سلام

عشق مافیا

پارت :معرفی فیک عمو های من مافیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط