می نویسم قصه های آن شب پردرد را
می نویسم قصه های آن شب پردرد را
بغضهایی در دلم جامانده از یک مرد را
یک گلایه از کسی که گفت هست ، اما نبود
یک ورق از دفتری با برگهای زرد را
سطر اول خنده بودو اشتیاق و عاشقی
سطر آخر دیده بود خندیدن ِ نامرد را !!!
گفته بود تا پای جان ، جانم بمان
خود نماند ، آواره کرد این دختر شبگرد را
عاقبت این قصه هم پایان گرفت
تا رها کردم شبی دستان مردی سرد را
بغضهایی در دلم جامانده از یک مرد را
یک گلایه از کسی که گفت هست ، اما نبود
یک ورق از دفتری با برگهای زرد را
سطر اول خنده بودو اشتیاق و عاشقی
سطر آخر دیده بود خندیدن ِ نامرد را !!!
گفته بود تا پای جان ، جانم بمان
خود نماند ، آواره کرد این دختر شبگرد را
عاقبت این قصه هم پایان گرفت
تا رها کردم شبی دستان مردی سرد را
- ۹۰۳
- ۰۲ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط