{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می نویسم قصه های آن شب پردرد را

می نویسم قصه های آن شب پردرد را

بغضهایی در دلم جامانده از یک مرد را

یک گلایه از کسی که گفت هست ، اما نبود

یک ورق از دفتری با برگهای زرد را

سطر اول خنده بودو اشتیاق و عاشقی

سطر آخر دیده بود خندیدن ِ نامرد را !!!

گفته بود تا پای جان ، جانم بمان

خود نماند ، آواره کرد این دختر شبگرد را

عاقبت این قصه هم پایان گرفت

تا رها کردم شبی دستان مردی سرد را
دیدگاه ها (۵)

سلام... صبح همگی بخیر

بگذار غرورمدر تمام کوچه پس کوچه های این شهرهر روز بدون توبشک...

یک شمع میتواند بدون اینک خاموش شود هزاران شمع دیگر را روشن ک...

فکر یک خنده ی بی دلهره در سر دارداین غزل های پر از گریه اگر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط