{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت رفاقت،

حکایت رفاقت،
حکایت سنگهای کنار ساحله،
اول یکی یکی جمعشون میکنی تو بغلت،
بعدشم یکی یکی پرتشون میکنی تو آب،
اما بعضی وقتا یه سنگهای قیمتی گیرت میاد،
که هیچ وقت نمیتونی پرتشون کنی...
دیدگاه ها (۴)

نگاهت شده ماهِ شب هایِ منصــدات قوّتِ قلبِ تنھـایِ مندلت مثل...

گاهی همین که دل به کسی بسته‌ای، بس است..

ﺍﻣروز ﺍﺣــــــــــﺴﺎﺳﻢ ﻧﻮﺷﺘﻨﯽ ﻧﯿﺴــــــــــٺﻭﺍﮊﻩ ڪﻢ آوردم می...

ﺍَﺯْ ﮐَـﺴـــــیْ نَپُـــــــرْسْ ﺧُـــــﻮﺷْﺒـَﺨْﺘـــﯽْ↠ ﮐُــ...

با بعضی آدما یه خاطراتی رو تجربه میکنی که هیچ وقت از ذهنت پا...

وای من عاشق بوکسم :))ولی هیچوقت نتونستم برم کلاسش یه دلیلش ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط