رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

فصل پنجاه و دوم: یک پیشنهاد غیرمنتظره

ماشین در جاده‌ی جنگلی حرکت می‌کرد و ملیسا با دیدن منظره‌های بیرون، کم‌کم احساس می‌کرد سنگینی روزهای گذشته از روی شانه‌هایش برداشته می‌شود.

کایزن نگاهی کوتاه به او انداخت.

ـ خوابت میاد؟

ـ نه. این دفعه واقعاً بیدارم.

ـ خوبه. چون می‌خواستم یه چیزی بپرسم.

ملیسا به طرفش برگشت.

ـ چی؟

ـ وقتی برگردیم، هنوز یک هفته از سفرمون مونده. دوست داری یه روز از بقیه جدا بشیم و بریم یه جای دیگه؟

ملیسا با تعجب نگاهش کرد.

ـ منظورت اینه که فقط من و تو؟

کایزن چند لحظه سکوت کرد.

ـ اگه با این موضوع مشکلی نداری.

ملیسا لبخند زد.

ـ نه، مشکلی ندارم. ولی کجا؟

ـ هنوز تصمیم نگرفتم.

ـ یعنی ازم دعوت می‌کنی، اما حتی نمی‌دونی کجا می‌خوای منو ببری؟

کایزن نگاهش کرد.

ـ می‌تونم همین الان دعوت رو پس بگیرم.

ـ نه! دیگه گفتی، باید پای حرفت بمونی!

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، خنده‌ی ملیسا در فضای ماشین پیچید.

کایزن چیزی نگفت، اما گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت.

***

وقتی به هتل رسیدند، دوستانشان با دیدن آن دو به طرفشان آمدند.

ایومی با نگرانی پرسید:
ـ دنیل چطوره؟

ـ به هوش اومده. حالش بهتره.

ـ خدا رو شکر!

هانا ملیسا را در آغوش گرفت و رینا هم با خوشحالی گفت که از شنیدن این خبر خیالش راحت شده.

اما سوتا که متوجه لبخند ملیسا شده بود، مشکوکانه به کایزن نگاه کرد.

ـ یه لحظه صبر کنین... چرا این دوتا با هم برگشتن و ملیسا هم این‌قدر خوشحاله؟

رِن دست‌هایش را در جیبش فرو برد.

ـ شاید چون بالاخره تونسته چند ساعت از غرغرهای تو دور باشه.

ـ هی! من اصلاً غر نمی‌زنم!

ایومی خندید و بعد رو به ملیسا کرد.

ـ خب، حالا که برگشتی، باید برای فردا برنامه بریزیم. قراره همه با هم بریم قایق‌سواری!

ملیسا با اشتیاق گفت:
ـ واقعاً؟ من موافقم!

سوتا بلافاصله به کایزن اشاره کرد.

ـ تو هم میای؟

ـ آره.

ـ عجیبه! قبلاً برای هر برنامه‌ای یه بهونه داشتی.

کایزن بدون تغییر حالت گفت:
ـ هنوزم دارم. فقط این دفعه بهونه‌هام کافی نیستن.

همه خندیدند و کایزن بی‌تفاوت از کنارشان گذشت.

اما وقتی ملیسا دنبالش راه افتاد، آرام قدم‌هایش را آهسته کرد تا او هم کنارش قرار بگیرد.

ایومی این صحنه را دید و لبخند مرموزی زد.

ـ هانا... فکر کنم این سفر قراره خیلی جالب‌تر از چیزی بشه که انتظار داشتیم!

هانا خندید.

ـ منم همین فکر رو می‌کنم!

و هیچ‌کدام از آن دو متوجه نشدند که کایزن، درست پیش از ورود به راهرو، برگشته و نگاه کوتاهی به ملیسا انداخته بود.

انگار هنوز هم منتظر جواب دعوتی بود که خودش پیشنهادش را داده بود.
دیدگاه ها (۳)

چند پارتی جیمین پارت هفتم

چندپارتی جونگ کوک

چندپارتی یونگی

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

پارت ۴۰ لینا بعد از دعوا برگشت پیش سوفیا.سوفیا با تعجب نگاهش...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ســه 𓆪 🖤🥀صدای قدم‌ها از راهرو نزدیک...

چند پارتی تهیونگ

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟗تماس قطع شده بود.ناتالیا هنوز گوشی رو ...

رمان: آخرین رقص در قصر#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲Part_7فصل...

تک پارتی نیکیجرم غیرقابل‌بخشش!نیکی روی مبل نشسته بود و با هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط