رمان:دنیای وارونه
رمان:دنیای وارونه
پارت3
از زبان مایک: زنگ آخر بود و همه. داشتن میرفتن خونه وقتی رفتم توی حیاط دیدم که مکس و لوکاس دارن دعوا میکنن
لوکاس:مکس به هر حال میرم شهر دیگه توی تنهایت بمون
مکس:آره برو هر قبری میخوای بری برو به من چه لوکاس سینکلر رابطه ی من و تو از اینجا تمومه
مایک:چیشده
ویل:مکس و لوکاس از هم جدا شدن
مایک:وای نه
مکس در حالی که گریه می کرد نشست توی صندلی ویل رفت و اونو بغل کرد و مکس همینجور گیر می کرد یه ماشین گرفتم و رفتیم خونه هالی هم اومده بود خونه
هالی:بچه ها چی شده
مایک:هالی خفه شو
ویل:درست صحبت کن
هالی:چرا بهم فش میدی مایک خودت خفه شو و زر زر نکن اصلا نخواستم از تو بپرسم ویل چی شده
ویل:من حرفی ندارم
هالی:مکس لطفا بگو حالت خوبه
مکس:آره دارید میبینید خوبم کامل خوبم لوکاس بره به درک من دیگه اون رو نمیخوام
گوشی هالی زنگ میخوره
هالی:من باید برم گوشی جواب بدم ویل مواظب مکس باش
از زبان هالی:وقتی تلفن رو جواب دادم صدای نفس نفس ال بود صدای دموگورگن اومد
هالی:ال ال؟
خیلی ترسیدم و جیغ زدم ویل و مایک و مکس و اریکا اومدن سمتم
مایک:چیشده هالی (تلفن رو برداشت و مایک هم صدای دموگورگن رو شنید)
هالی:این دموگرگنه
ویل:بچه ها نکنه اینی که زنگ زده ال باشه و نیاز به کمک داشته باشه
مکس:اگه حرفی که ویل زد راست باشه مثل اینکه ال زندس
اریکا:و به کمک ما نیاز داره
ویل:بچه ها ممکنه ال قدرتش رو از دست داده باشه
مایک:هالی به نانسی زنگ بزن بدو بدو
من رفتم و نانسی زنگ زدم جاناتان و نانسی و استیو و رابین هم اومدن
رابین:خدای من بچه ها چیشده
هالی:تلفنم زنگ خورد و صدای نفس نفس ال میومد و حرفی نمیزد و صدای دموگورگن اومد و خود مایک هم شنید
مایک:هالی راست میگه خودمم شنیدم
نانسی:بچه ها این نشونه ی خوبی نیست و اگه زنگ زده چرا به هالی زنگ زده شماره هالی رو از کجا داشته؟
ویل:راست میگی نکنه ال زندس و ما رو میدیده و هنوزم میبینه
استیو:این هم خبر خوبه هم بد
جاناتان:منظور؟
استیو:خبر خوب اینه ال زندس و به ما تونسته زنگ بزنه خبر بد اینه که هاوکینز دوباره در خطره
نانسی:استیو راست میگه
اریکا:مثل اینکه یه جنگ دراز با دموگورگن پشت سر داریم
رابین:ما برنده میشیم ما همیشه برنده شدیم
مایک:خبر بد اینه که زیادی اطلاعات نداریم
نانسی:همین که هالی زنگ زده حتما هالی یه معنی داشته براش
هالی: چه معنی
نانسی:نمیدونم باید فکر کنیم
مکس: بیا دست به دست هم بدیم ما دوستیم پس با هم شکستش میدیم
ادامه رمان پارت بعدی
پارت3
از زبان مایک: زنگ آخر بود و همه. داشتن میرفتن خونه وقتی رفتم توی حیاط دیدم که مکس و لوکاس دارن دعوا میکنن
لوکاس:مکس به هر حال میرم شهر دیگه توی تنهایت بمون
مکس:آره برو هر قبری میخوای بری برو به من چه لوکاس سینکلر رابطه ی من و تو از اینجا تمومه
مایک:چیشده
ویل:مکس و لوکاس از هم جدا شدن
مایک:وای نه
مکس در حالی که گریه می کرد نشست توی صندلی ویل رفت و اونو بغل کرد و مکس همینجور گیر می کرد یه ماشین گرفتم و رفتیم خونه هالی هم اومده بود خونه
هالی:بچه ها چی شده
مایک:هالی خفه شو
ویل:درست صحبت کن
هالی:چرا بهم فش میدی مایک خودت خفه شو و زر زر نکن اصلا نخواستم از تو بپرسم ویل چی شده
ویل:من حرفی ندارم
هالی:مکس لطفا بگو حالت خوبه
مکس:آره دارید میبینید خوبم کامل خوبم لوکاس بره به درک من دیگه اون رو نمیخوام
گوشی هالی زنگ میخوره
هالی:من باید برم گوشی جواب بدم ویل مواظب مکس باش
از زبان هالی:وقتی تلفن رو جواب دادم صدای نفس نفس ال بود صدای دموگورگن اومد
هالی:ال ال؟
خیلی ترسیدم و جیغ زدم ویل و مایک و مکس و اریکا اومدن سمتم
مایک:چیشده هالی (تلفن رو برداشت و مایک هم صدای دموگورگن رو شنید)
هالی:این دموگرگنه
ویل:بچه ها نکنه اینی که زنگ زده ال باشه و نیاز به کمک داشته باشه
مکس:اگه حرفی که ویل زد راست باشه مثل اینکه ال زندس
اریکا:و به کمک ما نیاز داره
ویل:بچه ها ممکنه ال قدرتش رو از دست داده باشه
مایک:هالی به نانسی زنگ بزن بدو بدو
من رفتم و نانسی زنگ زدم جاناتان و نانسی و استیو و رابین هم اومدن
رابین:خدای من بچه ها چیشده
هالی:تلفنم زنگ خورد و صدای نفس نفس ال میومد و حرفی نمیزد و صدای دموگورگن اومد و خود مایک هم شنید
مایک:هالی راست میگه خودمم شنیدم
نانسی:بچه ها این نشونه ی خوبی نیست و اگه زنگ زده چرا به هالی زنگ زده شماره هالی رو از کجا داشته؟
ویل:راست میگی نکنه ال زندس و ما رو میدیده و هنوزم میبینه
استیو:این هم خبر خوبه هم بد
جاناتان:منظور؟
استیو:خبر خوب اینه ال زندس و به ما تونسته زنگ بزنه خبر بد اینه که هاوکینز دوباره در خطره
نانسی:استیو راست میگه
اریکا:مثل اینکه یه جنگ دراز با دموگورگن پشت سر داریم
رابین:ما برنده میشیم ما همیشه برنده شدیم
مایک:خبر بد اینه که زیادی اطلاعات نداریم
نانسی:همین که هالی زنگ زده حتما هالی یه معنی داشته براش
هالی: چه معنی
نانسی:نمیدونم باید فکر کنیم
مکس: بیا دست به دست هم بدیم ما دوستیم پس با هم شکستش میدیم
ادامه رمان پارت بعدی
- ۶۷۱
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط