{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

او نشسته بود

‍ او نشسته بود
و نیمه شب در خلوت شبانه‌اش
آرام قهوه‌اش را مینوشید
و مرا در آسمان دلتنگی‌اش تجسم میکرد

من دور از او
حسرت ِ نداشتنش را
جرعه جرعه سر میکشیدم
و قطره‌ های
باران ِ پشت پنجره را تماشا میکردم
و در حسرت این جدایی
ذره ذره ذوب می شدم ...

عاشقانه‌ایی از این تلخ‌تر ؟..
دیدگاه ها (۸)

این متن خیلی زیباااااست👇به خدا گفتم!چرا مرا از خاک آفریدی؟چر...

غروب دلگیر ،،،پا به پای جاده می روم...دست در دست تنهایی ام ،...

دلتنگِ تو بودن را دوست دارماین حسِ غریبِ خودآزارزنده ام می د...

خــღــدایا بیاموز به من ...ڪه لحظه ها در گذرند ...بیاموز به ...

خب خب🪼 ، یک‌سری متن هایی نوشته شد تو این پست ( https://wisgo...

The sound of bells part 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط