آدمکی از چوب ساختم که نه چیزی میگوید ونه چیزی میخورد
آدمکی از چوب ساختم ،که نه چیزی میگوید ونه چیزی میخورد
تنها با چشمان ثابتش نگران دور دست هاست
وشاید...
به یاد می آورد که روزگاری برگ هایی کوچک وزیباداشته
برگ هایی که نفس می کشیده اند ...
آدمک چوبی از درخت دور افتاد وبه آدم ها نزدیک شد
اما افسوس
نه آدم شد ونه درخت ...
تنها با چشمان ثابتش نگران دور دست هاست
وشاید...
به یاد می آورد که روزگاری برگ هایی کوچک وزیباداشته
برگ هایی که نفس می کشیده اند ...
آدمک چوبی از درخت دور افتاد وبه آدم ها نزدیک شد
اما افسوس
نه آدم شد ونه درخت ...
- ۸۹۶
- ۲۳ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط