P¹⁰
P¹⁰
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
خندید و گفت:
نه بابا!
گفتم:
درست توضیح بده جلسه راجب چی بود؟!
گفت:
گفتم دیگه، یه موضوع ساده راجب این گردان بزرگ مافیایی!
گفتم:
خب، منم جزوه این گردانم...
اگه یادت رفته بگم که یادت بیاد...
گفت:
دختر تمامش کن!
امشب هم مهمونی خانوادگی داریم، خاندان ما و همسرت!
از کلمه ی "همسر" متنفرم!
گفتم:
چی؟!
گفت:
امشب به صرفه شام اینجان...
گفتم:
عالی، همینطور که تو جلسه دعوتم نکردین بیام، الانم دعوت رو نمی پذیرم!
دوم به احتمال زیاد قبل از شب(اصطلاحه، حواستون باشه وگرنه کل روز اونجا تاریکه) من می خوام برم فرانسه...
البته هنوز نمیدونم!
بابام از شدت عصبانیت سرخ شد و بلند شد و ایستاد:
تو غلط میکنی!
امشب نه، امشب اجازه نداری...
گفتم:
نمیتونی جلوم رو بگیری بابا، خودتم خوب میدونی چرا... بزار از دوباره یادت بیارم!
یادت میاد بعد از اون قمار و مسئله پیوند با هیونجین من رفتم دادگاه و ازت شکایت کردم، حالا دادگاه چی گفت :
یه نامه از هردومون گرفت و گفت که دیگه هیچ تسلطی نمیتونین روی دخترتون داشته باشین...
موندم چجوری انقدر سریع یادت رفته!
بعدشم من کاره مهمی دارم...
گفت:
نیاز به گفتن دوباره نبود یادم بود!
گفتم:
بهتون نمی خوردا!
گفت:
حالا چه کاره مهمی داری؟!
منم مثل خودش جواب دادم:
یه کاره ساده!
گفت:
مسخره نکن!
گفتم:
من؟!
من مگه مسخره کردم؟!
گفت:
بله!
داری جواب مبهم میدی بهم...
گفتم:
عه، حالا فهمیدی خیلی رو اعصابه جواب مبهم، داشتم شبیه خودت رفتار میکردم...
هنوزم از ماجرای جلسه نگذشتم، باید بهم بگی...
مامانم همینطور در حال مشاهده مکالمه ی پر تنش منو بابام بود...
بابام شروع کرد به راه رفتن تو سالن!
گفت:
باشه بهت میگم!
ولی یه شرط داره!
گفتم:
میدونم، شرطش اینه که امشب بمونم ولی نه...
ادامه بده!
گفت:
باشه!
موضوع جلسه راجب طلاق بین تو و هیونجینه...
اصلا تعجب نکردم!
گفتم:
کی این بحث رو کشیده وسط؟!
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
خندید و گفت:
نه بابا!
گفتم:
درست توضیح بده جلسه راجب چی بود؟!
گفت:
گفتم دیگه، یه موضوع ساده راجب این گردان بزرگ مافیایی!
گفتم:
خب، منم جزوه این گردانم...
اگه یادت رفته بگم که یادت بیاد...
گفت:
دختر تمامش کن!
امشب هم مهمونی خانوادگی داریم، خاندان ما و همسرت!
از کلمه ی "همسر" متنفرم!
گفتم:
چی؟!
گفت:
امشب به صرفه شام اینجان...
گفتم:
عالی، همینطور که تو جلسه دعوتم نکردین بیام، الانم دعوت رو نمی پذیرم!
دوم به احتمال زیاد قبل از شب(اصطلاحه، حواستون باشه وگرنه کل روز اونجا تاریکه) من می خوام برم فرانسه...
البته هنوز نمیدونم!
بابام از شدت عصبانیت سرخ شد و بلند شد و ایستاد:
تو غلط میکنی!
امشب نه، امشب اجازه نداری...
گفتم:
نمیتونی جلوم رو بگیری بابا، خودتم خوب میدونی چرا... بزار از دوباره یادت بیارم!
یادت میاد بعد از اون قمار و مسئله پیوند با هیونجین من رفتم دادگاه و ازت شکایت کردم، حالا دادگاه چی گفت :
یه نامه از هردومون گرفت و گفت که دیگه هیچ تسلطی نمیتونین روی دخترتون داشته باشین...
موندم چجوری انقدر سریع یادت رفته!
بعدشم من کاره مهمی دارم...
گفت:
نیاز به گفتن دوباره نبود یادم بود!
گفتم:
بهتون نمی خوردا!
گفت:
حالا چه کاره مهمی داری؟!
منم مثل خودش جواب دادم:
یه کاره ساده!
گفت:
مسخره نکن!
گفتم:
من؟!
من مگه مسخره کردم؟!
گفت:
بله!
داری جواب مبهم میدی بهم...
گفتم:
عه، حالا فهمیدی خیلی رو اعصابه جواب مبهم، داشتم شبیه خودت رفتار میکردم...
هنوزم از ماجرای جلسه نگذشتم، باید بهم بگی...
مامانم همینطور در حال مشاهده مکالمه ی پر تنش منو بابام بود...
بابام شروع کرد به راه رفتن تو سالن!
گفت:
باشه بهت میگم!
ولی یه شرط داره!
گفتم:
میدونم، شرطش اینه که امشب بمونم ولی نه...
ادامه بده!
گفت:
باشه!
موضوع جلسه راجب طلاق بین تو و هیونجینه...
اصلا تعجب نکردم!
گفتم:
کی این بحث رو کشیده وسط؟!
- ۱۵۵
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط