{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یار آمد و من طاقت دیدار ندارم

یار آمد و من طاقت دیدار ندارم
از خود گله‌ای دارم و از یار ندارم

شادم که غم یار ز خود بی‌خبرم کرد
باری، خبر از طعنهٔ اغیار ندارم

گفتم چو بیایی غم خود با تو کنم شرح
اما چه کنم؟ طاقت گفتار ندارم

لطف تو بود اندک و اندوه تو بسیار
من خود گلهٔ اندک و بسیار ندارم

گو: خلق بدانند که من رندم و رسوا
از رندی و بدنامی خود عار ندارم

بی‌قیدم و از کار جهان فارغ مطلق
کس با من و من هم به کسی کار ندارم

حال من دل‌خسته خراب‌ست هلالی
آزرده دلی دارم و غم‌خوار ندارم
دیدگاه ها (۴)

تقدیم به تمام اونایی که عاشقن .....عشق یعنی؟ گم شدن درباغ دل...

‌‌‌‌‌تـا به کِـی باشـی و مَـن پـی به حـضورت نَـبَـرَم ؟!‌آرِ...

.... شـایــد روزی بـفهمـد ،بـه خــاطـرش ..از چه هــا گــذشتـ...

❥وابستگی تو مجازی.... تقدیر نیست... تقصیر است...

همه جا با همه کس ، یار نمی‌باید بودیارِ اغیارِ دل‌آزار، نمی...

سناریو توکیو ریونجرز

ویو کوک در ساعتی که ات گفت....در مکانی که ات گفت...پیش آدمی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط