« مردی بین ما »
« مردی بین ما »
پارت ۲ — «سایههای سنگین»
روزها به کندی میگذشت. لیسان، مادرم، غرق در رویاهای عروسیاش بود. خانه پر شده بود از کاتالوگهای گل، طرحهای کارت دعوت و برنامهریزی برای تالار. اما در میان این همه هیاهویِ شادی، یک نفر بود که همیشه در حاشیه حضور داشت؛ تهیونگ.
او با اینکه نامزدِ مادرم بود، اما هیچگاه مثل یک «دامادِ مشتاق» رفتار نمیکرد. نگاههایش... آن نگاههایِ سرد و بررسیکنندهاش، همیشه روی من سنگینی میکرد. هر وقت لیسان حواسش نبود، حس میکردم تهیونگ از آن سوی اتاق، با دقتی که شبیه به اسکن کردن بود، مرا زیر نظر دارد.
یک روز عصر، لیسان برای خریدِ لباسِ مهمانی بیرون رفت و من در آشپزخانه بودم که تهیونگ وارد شد. سکوتِ سنگینی بینمان برقرار شد. او کنارِ اپن ایستاد و لیوانی آب برای خودش ریخت.
بدون اینکه نگاهش را از من بگیرد، با صدایی بم و آرام گفت: «سنا، انگار خیلی از حضورِ من توی این خونه ناراحتی.»
قلبم ریخت. سعی کردم خونسردیام را حفظ کنم و مشغولِ مرتب کردنِ ظروف شدم. «من فقط... به فضایِ خصوصیام اهمیت میدم. عادت ندارم کسی توی این خونه باشه.»
تهیونگ قدمی به سمتم برداشت. فاصلهاش کمتر شد. بویِ سرد و تلخِ ادکلنش در فضایِ کوچکِ آشپزخانه پیچید. «نگران نباش. من اینجا نیستم که جای کسی رو تنگ کنم یا چیزی از تو کم کنم. فقط اومدم که یه زندگیِ جدید بسازم.»
او کمی نزدیکتر شد؛ طوری که میتوانستم گرمایِ بدنش را حس کنم. نگاهش روی صورتم قفل شده بود.
«ولی یه چیزی رو خوب میدونم... حضورِ من اینجا، هیچوقت نمیتونه "معمولی" باشه. تو هم این رو حس میکنی، مگه نه؟»
صدایش به طرزِ عجیبی لرزه به تنم انداخت. قبل از اینکه بتوانم جوابی بدهم، دستش را به آرامی روی لبهی اپن، درست کنارِ دستِ من گذاشت.
«قول میدم که نذارم هیچ آسیبی بهت برسه، سنا. حتی اگه بقیه فکر کنن که من دارم همهچیز رو درست پیش میبرم.»
در آن لحظه، نگاهش دیگر آن نگاهِ غریبه نبود؛ رنگی از تصاحب داشت. او از کنارم گذشت و به سمتِ درِ خروجی رفت، اما حرفش در ذهنم باقی ماند. حضورِ او در این خانه، قرار نبود یک اتفاقِ معمولی باشد؛ این شروعِ یک طوفانِ خاموش بود که داشت به آرامی دیوارهایِ خانهی ما را فرو میریخت.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت ۲ — «سایههای سنگین»
روزها به کندی میگذشت. لیسان، مادرم، غرق در رویاهای عروسیاش بود. خانه پر شده بود از کاتالوگهای گل، طرحهای کارت دعوت و برنامهریزی برای تالار. اما در میان این همه هیاهویِ شادی، یک نفر بود که همیشه در حاشیه حضور داشت؛ تهیونگ.
او با اینکه نامزدِ مادرم بود، اما هیچگاه مثل یک «دامادِ مشتاق» رفتار نمیکرد. نگاههایش... آن نگاههایِ سرد و بررسیکنندهاش، همیشه روی من سنگینی میکرد. هر وقت لیسان حواسش نبود، حس میکردم تهیونگ از آن سوی اتاق، با دقتی که شبیه به اسکن کردن بود، مرا زیر نظر دارد.
یک روز عصر، لیسان برای خریدِ لباسِ مهمانی بیرون رفت و من در آشپزخانه بودم که تهیونگ وارد شد. سکوتِ سنگینی بینمان برقرار شد. او کنارِ اپن ایستاد و لیوانی آب برای خودش ریخت.
بدون اینکه نگاهش را از من بگیرد، با صدایی بم و آرام گفت: «سنا، انگار خیلی از حضورِ من توی این خونه ناراحتی.»
قلبم ریخت. سعی کردم خونسردیام را حفظ کنم و مشغولِ مرتب کردنِ ظروف شدم. «من فقط... به فضایِ خصوصیام اهمیت میدم. عادت ندارم کسی توی این خونه باشه.»
تهیونگ قدمی به سمتم برداشت. فاصلهاش کمتر شد. بویِ سرد و تلخِ ادکلنش در فضایِ کوچکِ آشپزخانه پیچید. «نگران نباش. من اینجا نیستم که جای کسی رو تنگ کنم یا چیزی از تو کم کنم. فقط اومدم که یه زندگیِ جدید بسازم.»
او کمی نزدیکتر شد؛ طوری که میتوانستم گرمایِ بدنش را حس کنم. نگاهش روی صورتم قفل شده بود.
«ولی یه چیزی رو خوب میدونم... حضورِ من اینجا، هیچوقت نمیتونه "معمولی" باشه. تو هم این رو حس میکنی، مگه نه؟»
صدایش به طرزِ عجیبی لرزه به تنم انداخت. قبل از اینکه بتوانم جوابی بدهم، دستش را به آرامی روی لبهی اپن، درست کنارِ دستِ من گذاشت.
«قول میدم که نذارم هیچ آسیبی بهت برسه، سنا. حتی اگه بقیه فکر کنن که من دارم همهچیز رو درست پیش میبرم.»
در آن لحظه، نگاهش دیگر آن نگاهِ غریبه نبود؛ رنگی از تصاحب داشت. او از کنارم گذشت و به سمتِ درِ خروجی رفت، اما حرفش در ذهنم باقی ماند. حضورِ او در این خانه، قرار نبود یک اتفاقِ معمولی باشد؛ این شروعِ یک طوفانِ خاموش بود که داشت به آرامی دیوارهایِ خانهی ما را فرو میریخت.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۳۰۹
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط