چپتر ششم
شعلههای عمارت از دور هم دیده میشدند. هانما در حالی که دود سیگارش با دود آتش ادغام شده بود، به سمت موتور سیکلتش میرفت که ناگهان صدای مسلح شدن چندین اسلحه را شنید. دوازده مرد با کتوشلوارهای تیره، راه خروج را بسته بودند. در میان آنها، پدر هیناتا با چهرهای برافروخته ایستاده بود.
پدر هیناتا فریاد زد: «فکر کردی میتونی آبروی دختر منو آتیش بزنی و بری؟ تو هیچی نیستی هانما! بدون پول ما، تو فقط یه ولگرد خیابونی هستی که کیساکی هم دیگه نگاهت نمیکنه!»
هانما خندهای بلند و جنونآمیز سر داد؛ خندهای که لرزه بر اندام نگهبانان انداخت. او چاقوی اش را در هوا چرخاند و گفت:
«ولگرد؟ من همیشه یه ولگرد بودم. فقط مدتی ادای آدمحسابیها رو درآوردم تا ببینم چقدر میتونید احمق باشید. حالا که ا/ت رو دارم، دیگه نیازی به این بازیهای مسخره ندارم.»
نبرد شروع شد. هانما مثل یک شیطان در میان آنها میرقصید. او ضربه میخورد، زخمی میشد، اما با هر قطره خونی که از بدنش میچکید، وحشیتر میشد. او میدانست که تو در آن آپارتمان منتظرش هستی و این فکر، او را شکستناپذیر میکرد.
در همین حال، تو در مخفیگاه از شدت اضطراب راه میرفتی. ناگهان صدای ضربهای به در آمد. قلبت فرو ریخت. آیا هانما بود؟ یا آدمهای هیناتا جایت را پیدا کرده بودند؟
با احتیاط پشت در رفتی. صدایی ضعیف شنیدی: «ا/ت... باز کن...»
در را باز کردی و با پیکر غرق در خون هانما روبرو شدی. او به سختی روی پاهایش ایستاده بود. بازویش تیر خورده بود و صورتش کبود بود، اما در چشمانش برقی از پیروزی دیده میشد. او داخل آمد و خودش را روی مبل انداخت.
تو با گریه به سمت جعبه کمکهای اولیه رفتی: «هانما! چرا این کار رو کردی؟ میتونستیم فقط فرار کنیم!»
او دست خونیاش را روی گونهات گذاشت و لبخند زد: «اگه تمومش نمیکردم... اونا تا آخر عمر سایه به سایه دنبالت میاومدن. حالا دیگه هیناتا و باباش میدونن که من چیزی برای از دست دادن ندارم. آدم بدون دارایی، خطرناکترین آدم دنیاست.»
اما آرامش شما کوتاه بود. هانما در حالی که تو زخمهایش را میبستی، به گوشیاش نگاه کرد. پیامی از کیساکی آمده بود: **«یکی از باند ها و خانواده هیناتا با هم متحد شدن تا پیدات کنن. توکیو دیگه برای تو و اون دختر امن نیست.»**
هانما به چشمان تو خیره شد. «ا/ت، آمادهای؟ از این به بعد ما دیگه خونهای نداریم. ما فقط همدیگه رو داریم و یه جاده که معلوم نیست به کجا ختم میشه.»
تو دستش را محکم فشردی. «هر جا که تو باشی، همونجا خونهی منه.»
در همین لحظه، صدای آژیر پلیس و نور چراغهای ماشینهای سیاه در پایین ساختمان دیده شد. هیناتا جای مخفیگاه را لو داده بود. او نمیخواست هانما را داشته باشد، او میخواست هانما را نابود کند.
پدر هیناتا فریاد زد: «فکر کردی میتونی آبروی دختر منو آتیش بزنی و بری؟ تو هیچی نیستی هانما! بدون پول ما، تو فقط یه ولگرد خیابونی هستی که کیساکی هم دیگه نگاهت نمیکنه!»
هانما خندهای بلند و جنونآمیز سر داد؛ خندهای که لرزه بر اندام نگهبانان انداخت. او چاقوی اش را در هوا چرخاند و گفت:
«ولگرد؟ من همیشه یه ولگرد بودم. فقط مدتی ادای آدمحسابیها رو درآوردم تا ببینم چقدر میتونید احمق باشید. حالا که ا/ت رو دارم، دیگه نیازی به این بازیهای مسخره ندارم.»
نبرد شروع شد. هانما مثل یک شیطان در میان آنها میرقصید. او ضربه میخورد، زخمی میشد، اما با هر قطره خونی که از بدنش میچکید، وحشیتر میشد. او میدانست که تو در آن آپارتمان منتظرش هستی و این فکر، او را شکستناپذیر میکرد.
در همین حال، تو در مخفیگاه از شدت اضطراب راه میرفتی. ناگهان صدای ضربهای به در آمد. قلبت فرو ریخت. آیا هانما بود؟ یا آدمهای هیناتا جایت را پیدا کرده بودند؟
با احتیاط پشت در رفتی. صدایی ضعیف شنیدی: «ا/ت... باز کن...»
در را باز کردی و با پیکر غرق در خون هانما روبرو شدی. او به سختی روی پاهایش ایستاده بود. بازویش تیر خورده بود و صورتش کبود بود، اما در چشمانش برقی از پیروزی دیده میشد. او داخل آمد و خودش را روی مبل انداخت.
تو با گریه به سمت جعبه کمکهای اولیه رفتی: «هانما! چرا این کار رو کردی؟ میتونستیم فقط فرار کنیم!»
او دست خونیاش را روی گونهات گذاشت و لبخند زد: «اگه تمومش نمیکردم... اونا تا آخر عمر سایه به سایه دنبالت میاومدن. حالا دیگه هیناتا و باباش میدونن که من چیزی برای از دست دادن ندارم. آدم بدون دارایی، خطرناکترین آدم دنیاست.»
اما آرامش شما کوتاه بود. هانما در حالی که تو زخمهایش را میبستی، به گوشیاش نگاه کرد. پیامی از کیساکی آمده بود: **«یکی از باند ها و خانواده هیناتا با هم متحد شدن تا پیدات کنن. توکیو دیگه برای تو و اون دختر امن نیست.»**
هانما به چشمان تو خیره شد. «ا/ت، آمادهای؟ از این به بعد ما دیگه خونهای نداریم. ما فقط همدیگه رو داریم و یه جاده که معلوم نیست به کجا ختم میشه.»
تو دستش را محکم فشردی. «هر جا که تو باشی، همونجا خونهی منه.»
در همین لحظه، صدای آژیر پلیس و نور چراغهای ماشینهای سیاه در پایین ساختمان دیده شد. هیناتا جای مخفیگاه را لو داده بود. او نمیخواست هانما را داشته باشد، او میخواست هانما را نابود کند.
- ۲.۹k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط