P 24
BEYOND TIME
پارت بیستوچهارم | چیزی بیشتر از یک علاقه
صبح روز بعد، سرین زودتر از همیشه بیدار شد.
اولین چیزی که به ذهنش رسید، اتفاق دیروز بود.
اینکه با جونگکوک در شهر قدم زده بودند.
اینکه چقدر راحت با او حرف زده بود.
و مهمتر از همه، آن جملهی آخر:
«پس یعنی دفعهی بعدی هم وجود داره؟»
سرین صورتش را میان بالش پنهان کرد.
ـ چرا من اینو گفتم آخه؟
چند لحظه بعد بلند شد.
جلوی آینه نشست و موهایش را شانه کرد.
هر بار که تصویر جونگکوک در ذهنش میآمد، لبخند کوچکی روی صورتش مینشست.
و همین بیشتر عصبانیاش میکرد.
ـ سرین روسّی، خودتو جمع کن.
اما سخت بود.
چون حالا دیگر فقط از او خوشش نمیآمد.
دلش میخواست دوباره ببیندش.
---
آن طرف شهر، جونگکوک هم صبح آرامی نداشت.
روی میز کارش نشسته بود و چند گزارش مقابلش قرار داشت.
یکی را برداشت.
خواند.
دوباره خواند.
هیچچیز وارد ذهنش نشد.
گزارش را کنار گذاشت.
به ساعت نگاه کرد.
هنوز صبح بود.
با خودش گفت:
ـ احتمالاً الان بیدار شده.
چند ثانیه بعد اخم کرد.
ـ من چرا باید بدونم الان بیدار شده یا نه؟
از جا بلند شد و کنار پنجره رفت.
خندهی سرین دوباره در ذهنش پیچید.
این بار لبخند زد.
بعد خودش را سرزنش کرد.
او همیشه آدمی بود که احساساتش را کنترل میکرد.
اما سرین عجیب بود.
کنارش لازم نبود همیشه فرمانده باشد.
میتوانست فقط جونگکوک باشد.
و همین موضوع بیشتر از چیزی که انتظار داشت، برایش مهم شده بود.
---
چند روز گذشت.
دیدارهایشان بیشتر شد.
گاهی فقط برای قدم زدن.
گاهی برای خرید کتاب.
گاهی هم بدون هیچ دلیل خاصی.
هر بار که همدیگر را میدیدند، مدت بیشتری کنار هم میماندند.
سرین کمکم متوجه شد جونگکوک برخلاف ظاهر سردش، وقتی راحت باشد زیاد حرف میزند.
از کودکیاش میگفت.
از سالهایی که برای رسیدن به مقام فعلی تلاش کرده بود.
از چیزهایی که دوست داشت.
و گاهی هم از چیزهایی که هیچکس دیگری از آنها خبر نداشت.
سرین هم کمکم چیزهایی را به او میگفت که حتی به بعضی اعضای خانوادهاش نمیگفت.
یک عصر، کنار رودخانه نشسته بودند.
سرین سنگ کوچکی را داخل آب انداخت.
ـ فکر میکنی آدم میتونه بدون اینکه بفهمه عاشق بشه؟
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ چرا این سؤال رو پرسیدی؟
سرین سریع گفت:
ـ همینطوری.
جونگکوک چند لحظه به آب نگاه کرد.
ـ شاید.
ـ یعنی چی؟
ـ شاید آدم اول فقط بخواد یکی رو بیشتر ببینه.
سرین ساکت شد.
ـ بعد متوجه بشه وقتی اون آدم نیست، یه چیزی کم داره.
سرین نگاهش کرد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ و بعد دیگه نتونه خودش رو قانع کنه که این فقط یه علاقهست.
قلب سرین تندتر زد.
اما لبخند زد.
ـ خیلی فیلسوف شدی امروز.
جونگکوک خندید.
ـ تقصیر توئه.
ـ من چه کار کردم؟
ـ باعث شدی زیاد فکر کنم.
سرین نگاهش را به رودخانه برگرداند.
این بار هیچکدام ادامه ندادند.
اما هر دو جواب سؤال را میدانستند.
---
شب، سرین به اتاقش برگشت.
روی تخت نشست و به پنجره نگاه کرد.
دلش میخواست دوباره او را ببیند.
این فکر دیگر ترسناک نبود.
حتی شیرین بود.
اما چیزی درونش میگفت این ماجرا قرار نیست ساده بماند.
چون سرین میدانست خانوادهاش هیچوقت به این رابطه اجازه نمیدهند.
و هنوز نمیدانست اگر روزی مجبور شود بین خانوادهاش و جونگکوک یکی را انتخاب کند...
کدام را از دست خواهد داد.
آن طرف شهر، جونگکوک هم همان شب کنار پنجره ایستاده بود.
و برای اولین بار، آیندهای را تصور میکرد که در آن سرین حضور داشت.
تصویری ساده.
یک خانه.
یک زندگی آرام.
و سرینی که دیگر لازم نبود برای دیدنش مخفیانه از عمارت بیرون بیاید.
جونگکوک چشمهایش را بست.
ـ نه...
اما این بار خودش هم میدانست دیگر دیر شده.
این فقط یک علاقه نبود.
پارت بیستوچهارم | چیزی بیشتر از یک علاقه
صبح روز بعد، سرین زودتر از همیشه بیدار شد.
اولین چیزی که به ذهنش رسید، اتفاق دیروز بود.
اینکه با جونگکوک در شهر قدم زده بودند.
اینکه چقدر راحت با او حرف زده بود.
و مهمتر از همه، آن جملهی آخر:
«پس یعنی دفعهی بعدی هم وجود داره؟»
سرین صورتش را میان بالش پنهان کرد.
ـ چرا من اینو گفتم آخه؟
چند لحظه بعد بلند شد.
جلوی آینه نشست و موهایش را شانه کرد.
هر بار که تصویر جونگکوک در ذهنش میآمد، لبخند کوچکی روی صورتش مینشست.
و همین بیشتر عصبانیاش میکرد.
ـ سرین روسّی، خودتو جمع کن.
اما سخت بود.
چون حالا دیگر فقط از او خوشش نمیآمد.
دلش میخواست دوباره ببیندش.
---
آن طرف شهر، جونگکوک هم صبح آرامی نداشت.
روی میز کارش نشسته بود و چند گزارش مقابلش قرار داشت.
یکی را برداشت.
خواند.
دوباره خواند.
هیچچیز وارد ذهنش نشد.
گزارش را کنار گذاشت.
به ساعت نگاه کرد.
هنوز صبح بود.
با خودش گفت:
ـ احتمالاً الان بیدار شده.
چند ثانیه بعد اخم کرد.
ـ من چرا باید بدونم الان بیدار شده یا نه؟
از جا بلند شد و کنار پنجره رفت.
خندهی سرین دوباره در ذهنش پیچید.
این بار لبخند زد.
بعد خودش را سرزنش کرد.
او همیشه آدمی بود که احساساتش را کنترل میکرد.
اما سرین عجیب بود.
کنارش لازم نبود همیشه فرمانده باشد.
میتوانست فقط جونگکوک باشد.
و همین موضوع بیشتر از چیزی که انتظار داشت، برایش مهم شده بود.
---
چند روز گذشت.
دیدارهایشان بیشتر شد.
گاهی فقط برای قدم زدن.
گاهی برای خرید کتاب.
گاهی هم بدون هیچ دلیل خاصی.
هر بار که همدیگر را میدیدند، مدت بیشتری کنار هم میماندند.
سرین کمکم متوجه شد جونگکوک برخلاف ظاهر سردش، وقتی راحت باشد زیاد حرف میزند.
از کودکیاش میگفت.
از سالهایی که برای رسیدن به مقام فعلی تلاش کرده بود.
از چیزهایی که دوست داشت.
و گاهی هم از چیزهایی که هیچکس دیگری از آنها خبر نداشت.
سرین هم کمکم چیزهایی را به او میگفت که حتی به بعضی اعضای خانوادهاش نمیگفت.
یک عصر، کنار رودخانه نشسته بودند.
سرین سنگ کوچکی را داخل آب انداخت.
ـ فکر میکنی آدم میتونه بدون اینکه بفهمه عاشق بشه؟
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ چرا این سؤال رو پرسیدی؟
سرین سریع گفت:
ـ همینطوری.
جونگکوک چند لحظه به آب نگاه کرد.
ـ شاید.
ـ یعنی چی؟
ـ شاید آدم اول فقط بخواد یکی رو بیشتر ببینه.
سرین ساکت شد.
ـ بعد متوجه بشه وقتی اون آدم نیست، یه چیزی کم داره.
سرین نگاهش کرد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ و بعد دیگه نتونه خودش رو قانع کنه که این فقط یه علاقهست.
قلب سرین تندتر زد.
اما لبخند زد.
ـ خیلی فیلسوف شدی امروز.
جونگکوک خندید.
ـ تقصیر توئه.
ـ من چه کار کردم؟
ـ باعث شدی زیاد فکر کنم.
سرین نگاهش را به رودخانه برگرداند.
این بار هیچکدام ادامه ندادند.
اما هر دو جواب سؤال را میدانستند.
---
شب، سرین به اتاقش برگشت.
روی تخت نشست و به پنجره نگاه کرد.
دلش میخواست دوباره او را ببیند.
این فکر دیگر ترسناک نبود.
حتی شیرین بود.
اما چیزی درونش میگفت این ماجرا قرار نیست ساده بماند.
چون سرین میدانست خانوادهاش هیچوقت به این رابطه اجازه نمیدهند.
و هنوز نمیدانست اگر روزی مجبور شود بین خانوادهاش و جونگکوک یکی را انتخاب کند...
کدام را از دست خواهد داد.
آن طرف شهر، جونگکوک هم همان شب کنار پنجره ایستاده بود.
و برای اولین بار، آیندهای را تصور میکرد که در آن سرین حضور داشت.
تصویری ساده.
یک خانه.
یک زندگی آرام.
و سرینی که دیگر لازم نبود برای دیدنش مخفیانه از عمارت بیرون بیاید.
جونگکوک چشمهایش را بست.
ـ نه...
اما این بار خودش هم میدانست دیگر دیر شده.
این فقط یک علاقه نبود.
- ۳۰۸
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط