رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت نهم | اولین جرقه
روز بعد، کارگاه هنر ساکتتر از همیشه بود.
لیانا مشغول کشیدن طرح اولیه روی بوم بود که جونگکوک وارد شد. بدون اینکه سلامی کند، روی صندلی نشست و شروع به طراحی کرد.
چند دقیقه سکوت بینشان حاکم بود.
ناگهان جونگکوک نگاهی به طرح لیانا انداخت.
ـ «اینجا اشتباه کشیدی.»
لیانا اخم کرد.
ـ «اشتباه نیست، سبک خودمه.»
جونگکوک قلم را از دستش گرفت و چند خط روی بوم کشید.
ـ «اینجوری بهتره.»
لیانا با عصبانیت قلم را پس گرفت.
ـ «بدون اجازه به وسایلم دست نزن!»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
ـ «اگه میخوای برنده بشیم، باید به حرف من گوش بدی.»
لیانا با لحن محکمی گفت:
ـ «من برای برنده شدن، خودم رو عوض نمیکنم.»
جونگکوک برای چند لحظه فقط به چشمانش خیره ماند.
دختری که نه از او میترسید...
نه تحت تأثیر اسم و شهرتش قرار میگرفت.
---
همان موقع، بیرون کارگاه، جولیا از پشت شیشه آن دو را تماشا میکرد.
با دیدن اینکه جونگکوک برای اولین بار اینقدر با یک دختر وقت میگذراند، لبش را گاز گرفت.
زیر لب گفت:
ـ «لیانا... کاری میکنم از اومدنت به این مدرسه پشیمون بشی.»
او گوشیاش را برداشت و به یکی از دوستانش پیام داد:
«فردا وقتشه یه درس حسابی بهش بدیم...»
در حالی که لیانا و جونگکوک هیچ خبری از نقشهی جولیا نداشتند، دردسر تازهای در انتظارشان بود...
پایان پارت نهم... 💜
پارت نهم | اولین جرقه
روز بعد، کارگاه هنر ساکتتر از همیشه بود.
لیانا مشغول کشیدن طرح اولیه روی بوم بود که جونگکوک وارد شد. بدون اینکه سلامی کند، روی صندلی نشست و شروع به طراحی کرد.
چند دقیقه سکوت بینشان حاکم بود.
ناگهان جونگکوک نگاهی به طرح لیانا انداخت.
ـ «اینجا اشتباه کشیدی.»
لیانا اخم کرد.
ـ «اشتباه نیست، سبک خودمه.»
جونگکوک قلم را از دستش گرفت و چند خط روی بوم کشید.
ـ «اینجوری بهتره.»
لیانا با عصبانیت قلم را پس گرفت.
ـ «بدون اجازه به وسایلم دست نزن!»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
ـ «اگه میخوای برنده بشیم، باید به حرف من گوش بدی.»
لیانا با لحن محکمی گفت:
ـ «من برای برنده شدن، خودم رو عوض نمیکنم.»
جونگکوک برای چند لحظه فقط به چشمانش خیره ماند.
دختری که نه از او میترسید...
نه تحت تأثیر اسم و شهرتش قرار میگرفت.
---
همان موقع، بیرون کارگاه، جولیا از پشت شیشه آن دو را تماشا میکرد.
با دیدن اینکه جونگکوک برای اولین بار اینقدر با یک دختر وقت میگذراند، لبش را گاز گرفت.
زیر لب گفت:
ـ «لیانا... کاری میکنم از اومدنت به این مدرسه پشیمون بشی.»
او گوشیاش را برداشت و به یکی از دوستانش پیام داد:
«فردا وقتشه یه درس حسابی بهش بدیم...»
در حالی که لیانا و جونگکوک هیچ خبری از نقشهی جولیا نداشتند، دردسر تازهای در انتظارشان بود...
پایان پارت نهم... 💜
- ۲۱۷
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)