pain
#pain
P²⁶
«ویو تهیونگ»
بعد از پیاده شدن جیمین، جونگکوک رو فریتاد پی نخود سیاه و خودش چسبید به من تا ته توی همه چیو در بیاره
با فضولی پرسید
جیمین: اون حرکت چی بود؟ فکر کردی ندیدمتون؟ اوو تهیونگا بهش اعتراف کردی؟ حتما اونم قبول کرد نه؟ بعد توام گفتی بیا بغلم عشقه زندگیم درسته؟
تهیونگ: یااا چرت و پرتا چیه؟ من فقط میخواستم حواسشو پرت کنم اون داشت از ترس گریه میکرد همین
جیمین فوری خندید و گفت
جیمین: چی؟ گریه وایی خدایا مگه بچه اس الحق که بانی کوچولو عه
با اعتراض گفتم
تهیونگ: یاا جیمینا بهش چیزی نگو بزار بهش خوشبگذره اذیتش نکن
جیمین: اوو روی عشقت غیرتی شدی و دوست نداری اذیتش کنم؟
تهیونگ: یااا گفتم که اون عشقم نیست واقعا که
حرصی شده بودم معمولا کم پیش میاد جیمین ادمو حرصی کنه اما وای به روزی که اون کرمه درونش فعال بشه خدا میدونی چه زجری میده
یدفعه جیمین لبخندی زد و گفت
جیمین: باشه بابا شوخی کردم
توی شهر بازی خوشگذشت و انقدر خسته بودم فقط دلم میخواست بخوابم
وقتی رسیدم خونه دوشه کوتاهی گرفتم و بدون اینکه حوله رو از تنم در بیارم خوابیدم
[جونگکوک پیشم نشسته بود به اطراف نگاه میکرد دستامون توی دست هم بود بهش خیره شده بودم
تهیونگ: جونگکوکا
برگشتم و منتظر نگاهم کرد
چیزی نگفتم و فقط بوسه روی خالی که روی گردنش بود گذاشتم
تهیونگ: از این به بعد هر وقت احساسه ناراحتی کردی این خال رو لمس کن جای بوسم همیشه روش هست پس از ناراحتیت کم میکنه
یدفعه جونگکوک زد زیر گریه و ازم دور شد
دور شد
دور شد
و انقدر دور شد که به یک نقطه تبدیل شد
سرعت دور شدنش زیاد بود پس کاری از دستم برنمیومد فقط داد زدم
تهیونگ: جونگکوکا نههههه تنهام نزاررررر نهههههه]
و با هین بلندی از خواب پریدم
عرق کرده بودم
این دیگه چه خوابی بود
بلند شدم رفتم توی دستشویی و اب خنک و باز کردم دستامو گرفتم زیرش و پرش کردم و محکم به صورتم کوبیدم
از خوابی که دیدم احساس بدی داشتم یه حسی بهم میگفت در اینده قراره اتفاقی بیوفته
سرمو تکون دادم و از فکرو خیالام بیرون اومدم رفتم سمت کمده لباسا و یونیفرمم رو پوشیدم کیفمو برداشتم و به سمته بیرون حرکت کردم
وقتی رسیدم مدرسه رفتم بوفه مدرسه و اب معدنی خنکی خریدم و خوردم و بعد وارد کلاسمون شدم جونگکوک سر جای همیشگیش پیشه پنجره نشسته بود و به بیرون خیره شده بود دستش زیر چونه اش بود بخاطر همین یکم استینش رفته بود بالا نگاهی به دستش انداختم و با زخمی روی مچ دستش رو به رو شدم
P²⁶
«ویو تهیونگ»
بعد از پیاده شدن جیمین، جونگکوک رو فریتاد پی نخود سیاه و خودش چسبید به من تا ته توی همه چیو در بیاره
با فضولی پرسید
جیمین: اون حرکت چی بود؟ فکر کردی ندیدمتون؟ اوو تهیونگا بهش اعتراف کردی؟ حتما اونم قبول کرد نه؟ بعد توام گفتی بیا بغلم عشقه زندگیم درسته؟
تهیونگ: یااا چرت و پرتا چیه؟ من فقط میخواستم حواسشو پرت کنم اون داشت از ترس گریه میکرد همین
جیمین فوری خندید و گفت
جیمین: چی؟ گریه وایی خدایا مگه بچه اس الحق که بانی کوچولو عه
با اعتراض گفتم
تهیونگ: یاا جیمینا بهش چیزی نگو بزار بهش خوشبگذره اذیتش نکن
جیمین: اوو روی عشقت غیرتی شدی و دوست نداری اذیتش کنم؟
تهیونگ: یااا گفتم که اون عشقم نیست واقعا که
حرصی شده بودم معمولا کم پیش میاد جیمین ادمو حرصی کنه اما وای به روزی که اون کرمه درونش فعال بشه خدا میدونی چه زجری میده
یدفعه جیمین لبخندی زد و گفت
جیمین: باشه بابا شوخی کردم
توی شهر بازی خوشگذشت و انقدر خسته بودم فقط دلم میخواست بخوابم
وقتی رسیدم خونه دوشه کوتاهی گرفتم و بدون اینکه حوله رو از تنم در بیارم خوابیدم
[جونگکوک پیشم نشسته بود به اطراف نگاه میکرد دستامون توی دست هم بود بهش خیره شده بودم
تهیونگ: جونگکوکا
برگشتم و منتظر نگاهم کرد
چیزی نگفتم و فقط بوسه روی خالی که روی گردنش بود گذاشتم
تهیونگ: از این به بعد هر وقت احساسه ناراحتی کردی این خال رو لمس کن جای بوسم همیشه روش هست پس از ناراحتیت کم میکنه
یدفعه جونگکوک زد زیر گریه و ازم دور شد
دور شد
دور شد
و انقدر دور شد که به یک نقطه تبدیل شد
سرعت دور شدنش زیاد بود پس کاری از دستم برنمیومد فقط داد زدم
تهیونگ: جونگکوکا نههههه تنهام نزاررررر نهههههه]
و با هین بلندی از خواب پریدم
عرق کرده بودم
این دیگه چه خوابی بود
بلند شدم رفتم توی دستشویی و اب خنک و باز کردم دستامو گرفتم زیرش و پرش کردم و محکم به صورتم کوبیدم
از خوابی که دیدم احساس بدی داشتم یه حسی بهم میگفت در اینده قراره اتفاقی بیوفته
سرمو تکون دادم و از فکرو خیالام بیرون اومدم رفتم سمت کمده لباسا و یونیفرمم رو پوشیدم کیفمو برداشتم و به سمته بیرون حرکت کردم
وقتی رسیدم مدرسه رفتم بوفه مدرسه و اب معدنی خنکی خریدم و خوردم و بعد وارد کلاسمون شدم جونگکوک سر جای همیشگیش پیشه پنجره نشسته بود و به بیرون خیره شده بود دستش زیر چونه اش بود بخاطر همین یکم استینش رفته بود بالا نگاهی به دستش انداختم و با زخمی روی مچ دستش رو به رو شدم
- ۵۲
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط