مان
#ࢪمان√
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت9
#یاس
ساشا چشم بلند بالایی گفت و رفت.
با حاج اقا برگشت سلام کردم و حاج اقا نشست.
پاشا با چادر و قران برگشت .
داد دستم و گفت:
- اینا رو می خواستی؟
سر تکون دادم.
و توی اولین اتاق رفتم و چادر مو عوض کردم برگشتم.
روی صندلی نشستیم و گفتم:
- حاج اقا می شه اول یه استخاره بگیرید؟ راجب این ازدواج!
سر تکون داد و گفت:
- حتما دخترم.
پاشا گفت:
- استخاره چیه؟
قران و باز کردم و گفتم:
- یعنی این ازدواج خوبه یا نه! وقتی می خوای کاری انجام بدی استخاره بگیر خوب بود انجام بده خوب نبود انجام نده.
با خنده گفت:
- یادت رفت جمع ببندی!
گیج نگاهش کردم و تازه فهمیدم چی می گه!
مطمعن بود الان حاج اقا می گه خوب نیست اما با لبخند گفت:
- عالیه دخترم عالی دراومده.
پاشا با خوشحالی گفت:
- بفرما اینم استخاره!
تعجب کرده بودم.
حاج اقا گفت:
- مدت صیغه چقدر باشه؟ کی قراره ازدواج کنید؟
پاشا گفت:
- امروز شنبه است پنجشنبه عروسی می کنیم .
حاج اقا سر تکون داد و شروع کرد به خوندن و مشغول قران خوندن شدم.
ولی تمام شد نفس عمیقی کشیدم و با توکل به خدا بعله رو دادم پاشا هم همین طور.
پول حاج اقا رو داد و راهی ش کرد.
ساشا با لبخند نگاهمون کرد و چون خسته بود رفت بخوابه.
کیف مو بلند کردم و رو به پاشا که نشست سیب بخوره گفتم:
- بریم؟
پاشا متعجب گفت:
- کجا؟
کیف و روی دوشم جا به جا کردم و گفتم:
- خودت گفتی بعله رو دادی محرم شدیم از اینجا می برمت هر جا که خواستی یادت رفت،؟
کلید اتاق شو گرفت سمتم و گفت:
- برو توی اتاقم حال ندارم به خدا.
اره خوب خر ش از پل گذشته بود چرا به حرف من گوش بده.
سرمو پایین انداختم تا اشکام و نبینه که اماده باریدن بود.
کلید و گرفتم و گفت:
- بالا اولی.
سریع سمت پله ها رفتم و تند تند پله ها رو رد کردم.
درو باز کردم و داخل رفتم که بغض م شکست!
هوای اتاق و این عمارت نفس گیر بود با دیدن بالکن توی بالکن رفتم.
با دیدن راه پله که به حیاط پله می خورد اشکامو پاک کردم.
نشون ت می دم اقا پاشا.
چادر سفید مو روی تختش گذاشتم و چادر مشکی کمری مو سرم کردم و پله ها رو اروم اروم طی کردم.
نگاهی به در سالن کردم بسته بودم.
سریع دویدم سمت در و بازش کردم بیرون زدم.
با نقشه یاب به ایسگاه اتوبوس رفتم و برای تهران بلیط گرفتم .
و خیلی زود اتوبوس راه افتاد.
#2ساعت بعد..
#پاشا
ساشا پله ها رو پایین اومد و اماده بود بره چمن.
وقتی یاس و کنارم ندید گفت:
- پس زن داداش کو؟
نگاهش کردم و گفتم:
- تو اتاقمه.
متعجب گفت:
- ولی من تازه تو اتاقت بودم دمبال ساک ورزشی فقط چادر سفیدش رو تخت بود در بالکن باز بود ولی کسی توی اتاق نبود!
بلند شدم و سریع پله ها رو بالا رفتم نبود .
سریع پله ها رو پایین اومد و سویچ و برداشتم که ساشا گفت:
- چی شد؟ کجا؟
کلافه گفتم:
- نیست شبه کجا رفته نکنه اتفاقی براش بیفته؟ گم شده باشه به طور یه ادم مست بخوره چی؟
ساشا گفت:
- مگه می دونی کجاست که داری می ری؟
نه ای گفتم که
همون روی پله ها نشست و گفت:
- چیکار کردی که رفت اینو بگو!
هوفی کشیدم و گفتم:
- قول دادم بعد محرمیت هر جا خواست ببرمش از اینجا خوشش نمیاد حال نداشتم نبردمش گفتم بره تو اتاقم.
ساشا گفت:
- می زاشتی دو دقیقه بگذره بعد بدقولی می کردی! یه زنگ بزن بهش.
سر تکون دادم و شماره اشو گرفتم جواب داد صدر صد شماره امو نداشت و چون شماره بود جواب داد صداش خابالود بود:
- سلام بفرماید؟
نگران گفتم:
- یاس کجایی؟ کجا گذاشتی رفتی؟ شبه کجایی بگو بیام دمبالت به خدا هر جا گفتی می برمت فقط بگو کجایی!
بغض کرد! و گفت:
- اره دیدم چقدر رو قول ت موندی که حالا بمونی دیگه دیره من یه ساعت دیگه می رسم تهران به منم زنگ نزن .
و قطع کرد.
ساشا گفت:
- برگشته تهران اره؟
سر تکون دادم و گفتم:
- حتما با اتوبوس رفته!
ساشا گفت:
- پس برگرد تهران برو از دل ش در بیار.
رو مبل وارفتم:
- ظهر زدم قفل اتاق شو شیکوندم خونه نره چی؟ چون می دونه من اونجا می رم.
مامان ش گفت:
- می ره گلزار شهدا ازشب تا صبح پیش اون قبر ها می شینه و حرف می زنه!
ادرس و گرفتم و راه افتادم.
اگه می بردمش این اتفاق نمی یوفتاد.
با سرعت زیادی سمت تهران حرکت کردم هوا سرد بود چطور از شب تا صبح توی این سرما می رفت توی قبرستون؟ نمی ترسید از قبرستون زشت و ترسناک؟
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت9
#یاس
ساشا چشم بلند بالایی گفت و رفت.
با حاج اقا برگشت سلام کردم و حاج اقا نشست.
پاشا با چادر و قران برگشت .
داد دستم و گفت:
- اینا رو می خواستی؟
سر تکون دادم.
و توی اولین اتاق رفتم و چادر مو عوض کردم برگشتم.
روی صندلی نشستیم و گفتم:
- حاج اقا می شه اول یه استخاره بگیرید؟ راجب این ازدواج!
سر تکون داد و گفت:
- حتما دخترم.
پاشا گفت:
- استخاره چیه؟
قران و باز کردم و گفتم:
- یعنی این ازدواج خوبه یا نه! وقتی می خوای کاری انجام بدی استخاره بگیر خوب بود انجام بده خوب نبود انجام نده.
با خنده گفت:
- یادت رفت جمع ببندی!
گیج نگاهش کردم و تازه فهمیدم چی می گه!
مطمعن بود الان حاج اقا می گه خوب نیست اما با لبخند گفت:
- عالیه دخترم عالی دراومده.
پاشا با خوشحالی گفت:
- بفرما اینم استخاره!
تعجب کرده بودم.
حاج اقا گفت:
- مدت صیغه چقدر باشه؟ کی قراره ازدواج کنید؟
پاشا گفت:
- امروز شنبه است پنجشنبه عروسی می کنیم .
حاج اقا سر تکون داد و شروع کرد به خوندن و مشغول قران خوندن شدم.
ولی تمام شد نفس عمیقی کشیدم و با توکل به خدا بعله رو دادم پاشا هم همین طور.
پول حاج اقا رو داد و راهی ش کرد.
ساشا با لبخند نگاهمون کرد و چون خسته بود رفت بخوابه.
کیف مو بلند کردم و رو به پاشا که نشست سیب بخوره گفتم:
- بریم؟
پاشا متعجب گفت:
- کجا؟
کیف و روی دوشم جا به جا کردم و گفتم:
- خودت گفتی بعله رو دادی محرم شدیم از اینجا می برمت هر جا که خواستی یادت رفت،؟
کلید اتاق شو گرفت سمتم و گفت:
- برو توی اتاقم حال ندارم به خدا.
اره خوب خر ش از پل گذشته بود چرا به حرف من گوش بده.
سرمو پایین انداختم تا اشکام و نبینه که اماده باریدن بود.
کلید و گرفتم و گفت:
- بالا اولی.
سریع سمت پله ها رفتم و تند تند پله ها رو رد کردم.
درو باز کردم و داخل رفتم که بغض م شکست!
هوای اتاق و این عمارت نفس گیر بود با دیدن بالکن توی بالکن رفتم.
با دیدن راه پله که به حیاط پله می خورد اشکامو پاک کردم.
نشون ت می دم اقا پاشا.
چادر سفید مو روی تختش گذاشتم و چادر مشکی کمری مو سرم کردم و پله ها رو اروم اروم طی کردم.
نگاهی به در سالن کردم بسته بودم.
سریع دویدم سمت در و بازش کردم بیرون زدم.
با نقشه یاب به ایسگاه اتوبوس رفتم و برای تهران بلیط گرفتم .
و خیلی زود اتوبوس راه افتاد.
#2ساعت بعد..
#پاشا
ساشا پله ها رو پایین اومد و اماده بود بره چمن.
وقتی یاس و کنارم ندید گفت:
- پس زن داداش کو؟
نگاهش کردم و گفتم:
- تو اتاقمه.
متعجب گفت:
- ولی من تازه تو اتاقت بودم دمبال ساک ورزشی فقط چادر سفیدش رو تخت بود در بالکن باز بود ولی کسی توی اتاق نبود!
بلند شدم و سریع پله ها رو بالا رفتم نبود .
سریع پله ها رو پایین اومد و سویچ و برداشتم که ساشا گفت:
- چی شد؟ کجا؟
کلافه گفتم:
- نیست شبه کجا رفته نکنه اتفاقی براش بیفته؟ گم شده باشه به طور یه ادم مست بخوره چی؟
ساشا گفت:
- مگه می دونی کجاست که داری می ری؟
نه ای گفتم که
همون روی پله ها نشست و گفت:
- چیکار کردی که رفت اینو بگو!
هوفی کشیدم و گفتم:
- قول دادم بعد محرمیت هر جا خواست ببرمش از اینجا خوشش نمیاد حال نداشتم نبردمش گفتم بره تو اتاقم.
ساشا گفت:
- می زاشتی دو دقیقه بگذره بعد بدقولی می کردی! یه زنگ بزن بهش.
سر تکون دادم و شماره اشو گرفتم جواب داد صدر صد شماره امو نداشت و چون شماره بود جواب داد صداش خابالود بود:
- سلام بفرماید؟
نگران گفتم:
- یاس کجایی؟ کجا گذاشتی رفتی؟ شبه کجایی بگو بیام دمبالت به خدا هر جا گفتی می برمت فقط بگو کجایی!
بغض کرد! و گفت:
- اره دیدم چقدر رو قول ت موندی که حالا بمونی دیگه دیره من یه ساعت دیگه می رسم تهران به منم زنگ نزن .
و قطع کرد.
ساشا گفت:
- برگشته تهران اره؟
سر تکون دادم و گفتم:
- حتما با اتوبوس رفته!
ساشا گفت:
- پس برگرد تهران برو از دل ش در بیار.
رو مبل وارفتم:
- ظهر زدم قفل اتاق شو شیکوندم خونه نره چی؟ چون می دونه من اونجا می رم.
مامان ش گفت:
- می ره گلزار شهدا ازشب تا صبح پیش اون قبر ها می شینه و حرف می زنه!
ادرس و گرفتم و راه افتادم.
اگه می بردمش این اتفاق نمی یوفتاد.
با سرعت زیادی سمت تهران حرکت کردم هوا سرد بود چطور از شب تا صبح توی این سرما می رفت توی قبرستون؟ نمی ترسید از قبرستون زشت و ترسناک؟
- ۳۷
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط