{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خواستم تا که بگویم به تو اصل سخنم

خواستم تا که بگویم به تو اصل سخنم
ولی افسوس نچرخید زبان در دهنم

خواستم تا که بگویم به تو ... اما هربار
لرزه انداخت نگاهت به تمام بدنم

آه آخر تو کجا و من ناکام کجا
تو که پروانه شدی ، پیله ی من شد کفنم

تو چو خورشید درخشنده نمایانی و من
شمع خاموشم و صد آبله دارم به تنم

آنکه چون سرو و سپیدار بلند است تویی
اینکه چون بید خزان دیده خمیدست منم

چشم های تو چو دریاست من رود شدم
بلکه یک روز دل خویش به دریا بزنم

حتم دارم که فقط جاذبه ی عشق تو بود
علت آمدن و فلسفه ی زیستنم

آه بی عشق یقینا همه دنیا هیچ است
آه بی تو ، منم و ،سایه ام و ، پیرهنم

شانه ات امنترین جای جهان است آری
کاش می شد شود آغوش تو یک شب وطنم

کاش می شد به تو بی پرده بگویم ... اما
حیف صد حیف نچرخید زبان در دهنم
دیدگاه ها (۱)

همیشه فکرم مشغول این بود که چرا آدم های جدید برایمان حکم نوب...

جاگرفتی دردلم ویرانه بود آبادشدماتمم ازدل برفت ازدست غم آزاد...

سلامسرچشمهٔ حیات آدمی"دل" است !هر آنچه را که از دل بگذرانیم...

دلم به عظمت باران برایت دلتنگی میکند… ؛ امشبعجیب؛ بی واژه؛ ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط