ادامه مانیفست دکترین بهرام محمدی
╔═══════ ❖ 🌿🕋 ❖ ═══════╗
ادامهٔ مانیفست دکترین بهرام محمدی
«اقتدارِ ملت، زوالِ خصم»
╚═══════ ❖ 🌿🕋 ❖ ═══════╝
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
وقتی پشتِ انسان به خدای زنده گرم باشد،
نه شب او را میشکند، نه فشار او را خالی میکند.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۱.
پرسیدم:
اینهمه ماندن، جان را خالی نمیکند؟
گفت:
پشتِ من، خدای زنده است؛
با چنین پشتیبانی،
جان خالی نمیشود.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۲.
گفتم:
چرا نمیبُری؟
گفت:
خدایی که نگهدارِ جهان است،
نگهدارِ یک بنده هم هست؛
با این یقین،
بریدن بیمعناست.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۳.
پرسیدم:
چه چیز تو را جمع میکند؟
گفت:
یادِ خدا
وقتی در دل بیفتد،
پراکندگی را
میسوزاند.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۴.
گفتم:
ترس سراغت نمیآید؟
گفت:
وقتی بدانم
خدا مراقب است،
ترس،
فقط یک خیالِ ضعیف است.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۵.
پرسیدم:
این دل را چه سخت کرده است؟
گفت:
تجربه کردهام؛
هرجا به خدا تکیه کردم،
سقوط نکردم.
این تجربه،
دل را
فولاد میکند.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۶.
گفتم:
امیدت از کجا میآید؟
گفت:
از خدایی که بارها
از بنبست نجاتم داده است؛
با این سابقه،
ناامیدی خیانت است.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۷.
پرسیدم:
این شبهای سخت را چگونه رد میکنی؟
گفت:
هر شب را تحویلِ خدایی میدهم
که صبح را خلق میکند؛
اینطور،
شب مرا
نمیشکند.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۸.
گفتم:
چه نیرویی تو را دوباره به خیابان برمیگرداند؟
گفت:
این باور که خدا،
بیحرکتِ ما،
صحنه را عوض نمیکند؛
پس باید
قدم برداشت.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۹.
پرسیدم:
چه چیز تو را آرام نگه میدارد؟
گفت:
این یقین که
هیچ قدمی برای خدا،
گم نمیشود.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۳۰.
گفتم:
وقتی همهچیز تیره است، چگونه میایستی؟
گفت:
به خدایی فکر میکنم
که بارها
از دلِ تاریکی،
راه باز کرده است.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
╔═══════ ❖ ✨ ❖ ═══════╗
آنکه خدا را پشتیبان خود بداند،
در تاریکی هم راه را گم نمیکند.
╚═══════ ❖ ✨ ❖ ═══════╝
این ایستادن، فقط ماندن نیست؛
یعنی دل را به خدا سپردن،
شب را به صبح رساندن،
و قدم را برای حقیقت برداشتن.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
✍️ به قلم: بهرام محمدی DBA
📎 @bmlimit
🇮🇷 اقتدار ملت، زوال خصم
ادامهٔ مانیفست دکترین بهرام محمدی
«اقتدارِ ملت، زوالِ خصم»
╚═══════ ❖ 🌿🕋 ❖ ═══════╝
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
وقتی پشتِ انسان به خدای زنده گرم باشد،
نه شب او را میشکند، نه فشار او را خالی میکند.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۱.
پرسیدم:
اینهمه ماندن، جان را خالی نمیکند؟
گفت:
پشتِ من، خدای زنده است؛
با چنین پشتیبانی،
جان خالی نمیشود.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۲.
گفتم:
چرا نمیبُری؟
گفت:
خدایی که نگهدارِ جهان است،
نگهدارِ یک بنده هم هست؛
با این یقین،
بریدن بیمعناست.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۳.
پرسیدم:
چه چیز تو را جمع میکند؟
گفت:
یادِ خدا
وقتی در دل بیفتد،
پراکندگی را
میسوزاند.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۴.
گفتم:
ترس سراغت نمیآید؟
گفت:
وقتی بدانم
خدا مراقب است،
ترس،
فقط یک خیالِ ضعیف است.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۵.
پرسیدم:
این دل را چه سخت کرده است؟
گفت:
تجربه کردهام؛
هرجا به خدا تکیه کردم،
سقوط نکردم.
این تجربه،
دل را
فولاد میکند.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۶.
گفتم:
امیدت از کجا میآید؟
گفت:
از خدایی که بارها
از بنبست نجاتم داده است؛
با این سابقه،
ناامیدی خیانت است.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۷.
پرسیدم:
این شبهای سخت را چگونه رد میکنی؟
گفت:
هر شب را تحویلِ خدایی میدهم
که صبح را خلق میکند؛
اینطور،
شب مرا
نمیشکند.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۸.
گفتم:
چه نیرویی تو را دوباره به خیابان برمیگرداند؟
گفت:
این باور که خدا،
بیحرکتِ ما،
صحنه را عوض نمیکند؛
پس باید
قدم برداشت.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۲۹.
پرسیدم:
چه چیز تو را آرام نگه میدارد؟
گفت:
این یقین که
هیچ قدمی برای خدا،
گم نمیشود.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۳۰.
گفتم:
وقتی همهچیز تیره است، چگونه میایستی؟
گفت:
به خدایی فکر میکنم
که بارها
از دلِ تاریکی،
راه باز کرده است.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
╔═══════ ❖ ✨ ❖ ═══════╗
آنکه خدا را پشتیبان خود بداند،
در تاریکی هم راه را گم نمیکند.
╚═══════ ❖ ✨ ❖ ═══════╝
این ایستادن، فقط ماندن نیست؛
یعنی دل را به خدا سپردن،
شب را به صبح رساندن،
و قدم را برای حقیقت برداشتن.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
✍️ به قلم: بهرام محمدی DBA
📎 @bmlimit
🇮🇷 اقتدار ملت، زوال خصم
- ۵۳۹
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط