'بانوها..حقیقتش میخواستم یک چیزی رو بهتون بگم که برای دل
'بانوها..حقیقتش میخواستم یک چیزی رو بهتون بگم که برای دل خودم میگم و خب چون خیلی داره عذابم میده ترجیح میدم که یکم خودمو خالی کنم و..اگر که دوست داشتید نظر بدید.✨🤝🏻
-خب راستش...یکم گفتنش برام سخته اما..به نظر شماها طبیعیه که من از اینکه «او» بفهمه چقدر دوستش دارم بترسم؟منظورم اینه که «او» با توجه به شناختی که ازش دارم..میترسم که وقتی یک زمانی بفهمه که من خیلی عاشقشم..یجورایی بدش بیاد:)یعنی..یجورایی خیلی از این موضوع که یک وقتی «او» بفهمه و بعدش عصبانی بشه یا اینکه بدش بیاد وحشت دارم!خب..شاید بگید که اگه واقعا منو دوست داشته باشه همچین چیزی رخ نمیده،بله اینو میدونم اما متاسفانه چند وقتیه افکارِ منفی اومدن سراغم💔هرچقدرم میخوام کنارشون بزارم ولی بازم تصوراتِ قشنگمو با منطق های خیلی بد جلو میبرن که اصلا خوب نیست😭و برای همین خیلی خیلی چند وقتیه که ترسیدم..قلبم احساس سنگینی میکنه،گریه هام یجورِ خاصی شده اصلا...خیلی احساساتِ ناجوری دارم..علاوه بر این وقتی میبینم یک زنی کنارِ «اونه» واقعا بهم میریزم و گریه هام بند نمیشن..درحالی که میدونم اون زنا برای کار و این چیزا پیششن ولی واقعا دیوانه میشم..این وحشت ها،این تصوراتِ منفی،این جملاتی که همش درونم گفته میشه شب و روز رو ازم گرفته!به خصوص که از همون تابستون یک جمله توی وجودم رفته و هِی میگه:تو اونو دوست نداری،تو عاشقش نیستی،عشقت زود گذره،عشقت هوسه،اگه همه چی فرق کنه چی؟عشقت دروغه،اگه فراموشش کنی چی؟اگه دیگه تو فکرش نباشی چی؟و از همه بدتر اینه که میگه:وقتی یه بار ببینیش واست عادی میشه و دیگه دوسش نخواهی داشتتتتتتتتت،نههههههه اصلا واقعااا...خیلی خیلی داره زجرم میدهه😭😭(اگه یادتون باشه همون زمان یک پست راجبش گذاشتم،همونی که میگفتم یک شب داشتم سکته میکردم از دستِ همین احساس)و واقعا خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی وحشت میکنم از اینکه خِدای نکرده،زبونم لال،زبونم لال،زبونم لال این جملات واقعی بشن!💔وایییییییییی،قبلا میتونستم این جملات رو مهار کنم ولی نمیدونم چرا الان یک مدتیه دیگه نمیتونم،همشم جملات جدید و منفی تر بهشون اضافه میشه اصلا یه جا بند نمیشنن😭😭😭😭😭😭😭😭😭این صبر کردن ها خیلی وقته کار دستم داده،قبلا میتونستم درستش کنم ولی واقعا در درکِ اینکه چرا الان نمیتونم موندم😭😭میترسم برای «او» اتفاقی افتاده باشه😭😭آخه اون زمانم که نزدیک بود سکته کنمو این احساسات تازه اومده بودن سراغم خیلی خیلی خیلی وحشت داشتم از اینکه نکنه «او» حالش بده و احساساتِ بدش به من منتقل شده؟خودم به جهنم..فقط «او» چیزیش نشه و خوشحال باشه،اونوقت منم خوشحالترینم😭آخه من همه احساساتِ «او» رو واقعا میتونم حسشون کنم..هروقت که رندوم ناراحت یا خوشحال میشم کاملا مطمئن میشم «او» هم همینجوریه!برای همینم وحشت و ترس دارمم،واقعا خیلی خیلی خیلی میترسم این جملات و احساسات واقعی باشهه،وایییی😭😭😭
-𝐀𝐜𝐭𝐨𝐫 𝐀𝐫𝐢𝐲𝐚𝐧𝐚>>>>>🎬🍷
★ ★ ★ ★
-خب راستش...یکم گفتنش برام سخته اما..به نظر شماها طبیعیه که من از اینکه «او» بفهمه چقدر دوستش دارم بترسم؟منظورم اینه که «او» با توجه به شناختی که ازش دارم..میترسم که وقتی یک زمانی بفهمه که من خیلی عاشقشم..یجورایی بدش بیاد:)یعنی..یجورایی خیلی از این موضوع که یک وقتی «او» بفهمه و بعدش عصبانی بشه یا اینکه بدش بیاد وحشت دارم!خب..شاید بگید که اگه واقعا منو دوست داشته باشه همچین چیزی رخ نمیده،بله اینو میدونم اما متاسفانه چند وقتیه افکارِ منفی اومدن سراغم💔هرچقدرم میخوام کنارشون بزارم ولی بازم تصوراتِ قشنگمو با منطق های خیلی بد جلو میبرن که اصلا خوب نیست😭و برای همین خیلی خیلی چند وقتیه که ترسیدم..قلبم احساس سنگینی میکنه،گریه هام یجورِ خاصی شده اصلا...خیلی احساساتِ ناجوری دارم..علاوه بر این وقتی میبینم یک زنی کنارِ «اونه» واقعا بهم میریزم و گریه هام بند نمیشن..درحالی که میدونم اون زنا برای کار و این چیزا پیششن ولی واقعا دیوانه میشم..این وحشت ها،این تصوراتِ منفی،این جملاتی که همش درونم گفته میشه شب و روز رو ازم گرفته!به خصوص که از همون تابستون یک جمله توی وجودم رفته و هِی میگه:تو اونو دوست نداری،تو عاشقش نیستی،عشقت زود گذره،عشقت هوسه،اگه همه چی فرق کنه چی؟عشقت دروغه،اگه فراموشش کنی چی؟اگه دیگه تو فکرش نباشی چی؟و از همه بدتر اینه که میگه:وقتی یه بار ببینیش واست عادی میشه و دیگه دوسش نخواهی داشتتتتتتتتت،نههههههه اصلا واقعااا...خیلی خیلی داره زجرم میدهه😭😭(اگه یادتون باشه همون زمان یک پست راجبش گذاشتم،همونی که میگفتم یک شب داشتم سکته میکردم از دستِ همین احساس)و واقعا خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی وحشت میکنم از اینکه خِدای نکرده،زبونم لال،زبونم لال،زبونم لال این جملات واقعی بشن!💔وایییییییییی،قبلا میتونستم این جملات رو مهار کنم ولی نمیدونم چرا الان یک مدتیه دیگه نمیتونم،همشم جملات جدید و منفی تر بهشون اضافه میشه اصلا یه جا بند نمیشنن😭😭😭😭😭😭😭😭😭این صبر کردن ها خیلی وقته کار دستم داده،قبلا میتونستم درستش کنم ولی واقعا در درکِ اینکه چرا الان نمیتونم موندم😭😭میترسم برای «او» اتفاقی افتاده باشه😭😭آخه اون زمانم که نزدیک بود سکته کنمو این احساسات تازه اومده بودن سراغم خیلی خیلی خیلی وحشت داشتم از اینکه نکنه «او» حالش بده و احساساتِ بدش به من منتقل شده؟خودم به جهنم..فقط «او» چیزیش نشه و خوشحال باشه،اونوقت منم خوشحالترینم😭آخه من همه احساساتِ «او» رو واقعا میتونم حسشون کنم..هروقت که رندوم ناراحت یا خوشحال میشم کاملا مطمئن میشم «او» هم همینجوریه!برای همینم وحشت و ترس دارمم،واقعا خیلی خیلی خیلی میترسم این جملات و احساسات واقعی باشهه،وایییی😭😭😭
-𝐀𝐜𝐭𝐨𝐫 𝐀𝐫𝐢𝐲𝐚𝐧𝐚>>>>>🎬🍷
★ ★ ★ ★
- ۱.۵k
- ۱۹ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط