طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۸۴ | «یک گفتوگوی ساده»
عصر همان روز...
بعد از تمام شدن تمرین، شرکت کمی آرامتر شده بود.
بیشتر اعضا مشغول جمع کردن وسایلشان بودند و صدای خندههایشان از راهرو میآمد.
---
مانلی کنار پنجرهی سالن استراحت ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد.
روز شلوغی بود...
اما عجیب اینکه خسته نبود.
شاید به خاطر اینکه امروز کمی از فشار کار فاصله گرفته بود.
---
چند دقیقه بعد...
تهیونگ با دو لیوان نوشیدنی نزدیک شد.
یکی را به سمت مانلی گرفت.
«فکر کردم شاید لازم داشته باشی.»
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
«بازم متوجه شدی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«فکر کنم دیگه عادت کردم.»
---
هر دو کنار پنجره نشستند.
چند لحظه سکوت بود.
اما سکوتی که ناراحتکننده نبود.
مانلی آرام گفت:
«میدونی... اول که وارد این شرکت شدم، فکر نمیکردم بتونم با این همه شلوغی کنار بیام.»
تهیونگ به حرفهایش گوش میداد.
«ولی الان چی؟»
مانلی لبخند کوچکی زد.
«الان حس میکنم اینجا یه بخش مهم از زندگیم شده.»
تهیونگ کمی فکر کرد.
«خوبه که این حس رو داری.»
بعد با آرامش ادامه داد:
«چون تو هم باعث شدی اینجا برای بعضیها بهتر بشه.»
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
«من؟»
تهیونگ سر تکان داد.
«آره. فقط خودت متوجهش نیستی.»
مانلی چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
اینکه کسی تلاشهایش را میدید...
حس خوبی داشت.
---
همان لحظه صدای جیمین از دور آمد:
«شما دوتا هنوز اینجایین؟»
مانلی و تهیونگ همزمان به سمت صدا برگشتند.
جیمین لبخند زد.
«فکر کردم رفتین.»
تهیونگ گفت:
«الان میایم.»
جیمین سری تکان داد و رفت.
---
مانلی خندید.
«فکر کنم همیشه یه نفر هست که حواسش به ما باشه.»
تهیونگ هم خندید.
«شاید.»
---
وقتی از شرکت بیرون رفتند...
هر کدام به سمت مسیر خودشان رفتند.
اما هر دو یک حس مشترک داشتند.
یک روز معمولی...
با چند جملهی ساده...
کمی قشنگتر شده بود.
---
پایان پارت ۸۴... 🤍🌸
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۸۴ | «یک گفتوگوی ساده»
عصر همان روز...
بعد از تمام شدن تمرین، شرکت کمی آرامتر شده بود.
بیشتر اعضا مشغول جمع کردن وسایلشان بودند و صدای خندههایشان از راهرو میآمد.
---
مانلی کنار پنجرهی سالن استراحت ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد.
روز شلوغی بود...
اما عجیب اینکه خسته نبود.
شاید به خاطر اینکه امروز کمی از فشار کار فاصله گرفته بود.
---
چند دقیقه بعد...
تهیونگ با دو لیوان نوشیدنی نزدیک شد.
یکی را به سمت مانلی گرفت.
«فکر کردم شاید لازم داشته باشی.»
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
«بازم متوجه شدی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«فکر کنم دیگه عادت کردم.»
---
هر دو کنار پنجره نشستند.
چند لحظه سکوت بود.
اما سکوتی که ناراحتکننده نبود.
مانلی آرام گفت:
«میدونی... اول که وارد این شرکت شدم، فکر نمیکردم بتونم با این همه شلوغی کنار بیام.»
تهیونگ به حرفهایش گوش میداد.
«ولی الان چی؟»
مانلی لبخند کوچکی زد.
«الان حس میکنم اینجا یه بخش مهم از زندگیم شده.»
تهیونگ کمی فکر کرد.
«خوبه که این حس رو داری.»
بعد با آرامش ادامه داد:
«چون تو هم باعث شدی اینجا برای بعضیها بهتر بشه.»
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
«من؟»
تهیونگ سر تکان داد.
«آره. فقط خودت متوجهش نیستی.»
مانلی چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
اینکه کسی تلاشهایش را میدید...
حس خوبی داشت.
---
همان لحظه صدای جیمین از دور آمد:
«شما دوتا هنوز اینجایین؟»
مانلی و تهیونگ همزمان به سمت صدا برگشتند.
جیمین لبخند زد.
«فکر کردم رفتین.»
تهیونگ گفت:
«الان میایم.»
جیمین سری تکان داد و رفت.
---
مانلی خندید.
«فکر کنم همیشه یه نفر هست که حواسش به ما باشه.»
تهیونگ هم خندید.
«شاید.»
---
وقتی از شرکت بیرون رفتند...
هر کدام به سمت مسیر خودشان رفتند.
اما هر دو یک حس مشترک داشتند.
یک روز معمولی...
با چند جملهی ساده...
کمی قشنگتر شده بود.
---
پایان پارت ۸۴... 🤍🌸
- ۴۸۲
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط