امروز حدودهای ساعت ۷ عشقم گفت میخایم بریم یجایی...من اصلا
امروز حدودهای ساعت ۷ عشقم گفت میخایم بریم یجایی...من اصلا نتونستم حدس بزنم یجوراییم حوصلشو نداشتم.....
گفت چشماتو ببند....دستمو گرفت....چشامو باز کردم دیدم مغازه وسایل ورزشیه...کفش ورزشی موردعلاقم رو گرفتیم یه کلاه نایک باحال و یه هد....
ماه بعد قراره برم تیم شهرداری والیبال.....
خیلی روز قشنگی بود.....هرروزتون قشنگ...
شاید به نظر بعضیا چیز کوچیکی بیاد ولی برای مت خیلی بزرگ بود...
گفت چشماتو ببند....دستمو گرفت....چشامو باز کردم دیدم مغازه وسایل ورزشیه...کفش ورزشی موردعلاقم رو گرفتیم یه کلاه نایک باحال و یه هد....
ماه بعد قراره برم تیم شهرداری والیبال.....
خیلی روز قشنگی بود.....هرروزتون قشنگ...
شاید به نظر بعضیا چیز کوچیکی بیاد ولی برای مت خیلی بزرگ بود...
- ۵۱۳
- ۳۱ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط