{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آتیشی که از بارون شروع شد

آتیشی که از بارون شروع شد

prt18

ویوی ا. ت

به فلش روی میز نگاه کردم.

بعد به جونگکوک.

بعد دوباره به فلش.

ا. ت: خب...

جونگکوک: خب؟

ا. ت: بازش کنیم؟

جونگکوک: نه.

ا. ت: چرا؟

جونگکوک: چون ممکنه خطرناک باشه.

ا. ت: فلشه، نارنجک نیست.

جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.

جونگکوک: تو از کجا می‌دونی؟

ا. ت: چون... فلشه؟

جونگکوک: ممکنه داخلش ویروس باشه.

ا. ت: خب آنتی‌ویروس نصب می‌کنیم.

جونگکوک: تو فکر کردی ویروس کامپیوتریه؟

ا. ت: مگه نیست؟

جونگکوک دستش رو روی صورتش کشید.

جونگکوک: من واقعاً نمی‌دونم با تو باید چیکار کنم.

ا. ت: می‌تونی منو به فرزندی قبول کنی.

جونگکوک: چی؟

ا. ت: هیچی، سوپ بده.

جونگکوک چند ثانیه با ناباوری نگام کرد.

بعد با ملاقه یه مقدار سوپ داخل کاسه ریخت و گذاشت جلوم.

جونگکوک: بفرما.

ا. ت: ممنون بابا.

جونگکوک همون‌جا خشکش زد.

منم خیلی جدی شروع کردم به خوردن سوپ.

جونگکوک: من کی شدم بابات؟

ا. ت: خودت گفتی نمی‌دونی با من چیکار کنی.

جونگکوک: این چه ربطی داشت؟

ا. ت: نمی‌دونم. ولی سوپت خوبه.

جونگکوک چند ثانیه فقط نگام کرد.

بعد زیر لب گفت:

جونگکوک: من با یه آدم عادی هم‌خونه نشدم...

ا. ت: شنیدم.

جونگکوک: قرار نبود بشنوی.

ا. ت: ولی شنیدم.

جونگکوک: متأسفم.

ا. ت: منم همین‌طور.

هر دومون چند ثانیه به هم نگاه کردیم.

بعد یکدفعه زدیم زیر خنده.


---

ویوی جونگکوک

بعد از شام، ا. ت کاسه‌اش رو برداشت و رفت سمت سینک.

جونگکوک: ولش کن، من می‌شورم.

ا. ت: نه، من می‌شورم.

جونگکوک: مهمون منی.

ا. ت: من یه ماه اینجام، مهمون حساب نمی‌شم.

جونگکوک: پس هم‌خونه‌ای.

ا. ت: دقیقاً.

جونگکوک: پس هم‌خونه‌ها ظرف می‌شورن.

ا. ت: من ظرف نمی‌شورم.

جونگکوک: همین الان گفتی هم‌خونه‌ای.

ا. ت: هم‌خونه بودن با ظرف شستن فرق داره.

جونگکوک: تو قانون‌های خودتو داری؟

ا. ت: بله.

جونگکوک: قانون اول؟

ا. ت: من ظرف نمی‌شورم.

جونگکوک: قانون دوم؟

ا. ت: قانون اول رو دوباره بخون.

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد کاسه رو از دستش گرفتم.

جونگکوک: برو بشین.

ا. ت: دیدی؟ بالاخره فهمیدی کی رئیس این خونه‌ست.

جونگکوک: آره.

ا. ت: من؟

جونگکوک: ماشین ظرفشویی.

ا. ت: ...

جونگکوک: چی شد؟

ا. ت: هیچی.

آروم برگشت سمت سالن.

چند ثانیه بعد صدای کوسن مبل اومد.

پوف!

برگشتم سمتش.

روی مبل افتاده بود.

جونگکوک: خوبی؟

ا. ت: آره.

جونگکوک: مطمئنی؟

ا. ت: آره، مبل به من حمله کرد.

جونگکوک: مبل؟

ا. ت: خیلی خطرناکه.

جونگکوک: باید پلیس خبر کنیم؟

ا. ت: نه، فعلاً تحت کنترله.

دیگه نتونستم جلوی خنده‌م رو بگیرم.


---

ویوی ا. ت

بعد از جمع کردن آشپزخونه، رفتم سمت اتاقم.

جونگکوک از پشت سرم گفت:

جونگکوک: ا. ت.

برگشتم.

ا. ت: بله؟

جونگکوک: فلش رو فردا بررسی می‌کنیم.

ا. ت: با آنتی‌ویروس؟

جونگکوک: برو بخواب.

ا. ت: شب بخیر بابا.

جونگکوک: دیگه اینو نگو.

ا. ت: شب بخیر جئون بابا.

جونگکوک: ا. ت!

با خنده دویدم داخل اتاق و در رو بستم.

پشت در ایستادم و دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای خنده‌م بلند نشه.

از اون طرف در صدای جونگکوک اومد:

جونگکوک: من چرا با این دختر هم‌خونه شدم؟

چند ثانیه بعد...

جونگکوک: اصلاً چرا جوابش رو دادم؟

من از پشت در گفتم:

ا. ت: چون دلت برام سوخت!

جونگکوک: برو بخواب!

ا. ت: شب بخیر جئون بابا!

جونگکوک: ا. ت مین!

صدای خنده‌م کل اتاق رو پر کرد.

اما درست وقتی می‌خواستم برم سمت تخت...

گوشی جونگکوک که روی میز سالن جا مونده بود، زنگ خورد.

این بار...

صدای زنگ، خنده‌هامون رو قطع کرد.

جونگکوک از سالن گوشی رو برداشت.

چند ثانیه بعد، صدای خنده از صورتش محو شد.

فقط یک جمله گفت:

جونگکوک: چی؟

سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

جونگکوک: مطمئنی؟

چند لحظه بعد تماس قطع شد.

من از اتاق بیرون اومدم.

ا. ت: چی شده؟

جونگکوک سرش رو بلند کرد.

چهره‌ش دوباره جدی شده بود.

جونگکوک: باید فردا بریم یه جایی.

ا. ت: کجا؟

جونگکوک: خونه پدرم.

ا. ت: چرا؟

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

جونگکوک: چون مادرم... امروز ناپدید شده.

ادامه
#رمان_جونگکوک
دیدگاه ها (۴)

آتیشی که از بارون شروع شدprt19ویوی ا. تچند ثانیه فقط بهش نگا...

اخه قلبمممممممممممم اییییی 😭😭😭😭😭😭😭*جونگکوک توی کنسرت و موقع...

استوری جیهوپ #بی_تی_اس #جام_جهانی

😂فقط جهت خنده 😂#جونگکوک #جین#بی_تی_اس

آتیشی که از بارون شروع شدprt 17ویوی ا. تتمام راه تا خونه، هی...

رمان | آتیشی که از بارون شروع شدprt13ویوی ا. تاز همون فاصله ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط