{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خدا پس از آفرینش مرد یه نگاهی بهش کرد و گفت : نه ... خیلی

خدا پس از آفرینش مرد یه نگاهی بهش کرد و گفت : نه ... خیلی تنهاس ،

می تونه قدرت داشته باشه اما تنهاس ،

می تونه اندیشه داشته باشه اما تنهاس ،

می تونه یه حامی باشه اما تنهاس ،

می تونه قهرمان باشه اما تنهاس ،

می تونه آدم خوبی باشه اما تنهاس ،

می تونه ، می تونه... اما... تنهاس ، تنهاس.


کم کم خدا احساس کرد مرد انقدر تنهاس که نمی تونه ...

و به خاطر تنهایی نا امید و ناتوان شده ، قدرت و اندیشه شو از دست داده ...

خدا فهمید اون کامل نیست. خدا احساس کرد آفرنیش ناقصه ...

پس دست به کار شد و زن و خلق کرد تا به مرد توان بده ،

زن با مهربونی و ایثار کنار مرد نشست بهش گفت تو می تونی من هواتو دارم .

بهش گفت تو قهرمان منی و مرد انگیزه پیدا کرد ،

بهش گفت بیا به اندیشه هامون بال و پر بدیم و مرد به بالندگی رسید .

زن نوازشش کرد و بهش گفت ما با همیم و تو تنها نیستی.

و اینطوری بود که زن شد انگیزه هستی...
دیدگاه ها (۱۱)

ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﺮﺍ ﻣﺠﺬﻭﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺩﻟﯿﻠﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ...

راه رفتن خوب است. همیشه خوب بوده است. همیشه به درد می‌خورد.و...

حکایت آموزنده معامله با خدا مردی داخل بقالی محله شد ، و از ب...

پارت ۲

PT/2 مرد که از حالت دختر فهم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط