{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدرم دفتر شعری آورد

پدرم دفتر شعری آورد
تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند
و مرا برد به آرامش زیبای یقین
زندگی شاید.....
شعر پدرم بود که خواند...

#سهراب_سپهری

🍃 🌸 🍃 🌸
دیدگاه ها (۲)

ای روی تو کعبه ی دل و قبله ی جانچون شمع ز غم سوختم ای شعلهٔ ...

زندگی ام تئاتر زیبایی بود؛روی صحنه ؛همه چیز عالیتمام صندلی ه...

من در این شهر شلوغتورا میخواهم که به سوزن شده ای...

#قلب‌پرمهرتون‌تپنده‌به‌عشق💓در جواب #عشق چیه؟ شاید #سهراب_سپ...

داستان عنکبوت منزوی پارت پنجم

قوها همیشه مرا یاد سکوت می‌اندازند؛آن نوع سکوتی که خالی نیست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط