پیرمرد عاشق به زنش گفت:بیا یادی از گذشته های دور کنیم .من
پیرمرد عاشق به زنش گفت:بیا یادی از گذشته های دور کنیم .من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ.
ﻓﺮﺩﺍ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﮐﺎﻓﻪ ﺭﻓﺖ. ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﺍﺯ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺷﺖ، ﻭﻟﯽ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻧﯿﻮﻣﺪ.ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺧﻮﻧﻪ، ﺩﯾﺪ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ.
ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺍﺷﮑﺎﺷﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻧﺬﺍﺷﺖ ﺑﯿﺎﻡ!!!
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ.
ﻓﺮﺩﺍ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﮐﺎﻓﻪ ﺭﻓﺖ. ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﺍﺯ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺷﺖ، ﻭﻟﯽ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻧﯿﻮﻣﺪ.ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺧﻮﻧﻪ، ﺩﯾﺪ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ.
ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺍﺷﮑﺎﺷﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻧﺬﺍﺷﺖ ﺑﯿﺎﻡ!!!
- ۱.۵k
- ۲۶ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط