{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌴یک روز که مادر و سعید و حمید رفته بودند بیرون، بهمن سحر

🌴یک روز که مادر و سعید و حمید رفته بودند بیرون، بهمن سحر را نشاند روی پایش و علی را صدا کرد و گفت: « ببینین بچه ها، ما دو تا تلویزیون داریم؛ ولی سعید و حمید اصلا تلویزیون ندارن. نظر شما چه که یکی از اینا را بدیم به اونا؟ » علی کمی فکر کرد. سحر دو ساله و سجاد یک ساله بود. فقط علی میتوانست تصمیم بگیرد. گفت: « بدیم بابا! »

🌴 بهمن خندید و دستی به سر علی کشید و گفت: « بارک الله پسرم. به نظرت کدوم یکی رو بدیم؟ » علی زود جواب داد: « سیاه و سفید کوچیکه رو. » سحر هم به تقلید برادرش گفت: « کوچیکه! »

🌴بهمن گفت: « اما من میگم رنگیه. تو اگر بخوای بری تولد دوستت، ماشین کنترلی خراب و کهنه خودتو میبری یا میری براش یک ماشین نو و قشنگ میخری؟ » علی بچه باهوشی بود. منظور پدرش را متوجه شد. گفت: « نه بابا..... من رنگیه رو دوست دارم. اون مال خودمونه. »

🌴بهمن با علی حرف زد. بعضی حرفهایش حرصم را در می آورد. اما دخالتی نمیکردم. میدیدم بهمن خوب دارد بچه ها را تربیت میکند و با خودم میگفتم بهتر است بگذارم کارش را بکند؛ هرچند من دلم میخواست تلویزیون رنگی برای خودمان بماند.

#ساجی
#شهید_بهمن_باقری
#بریده_کتاب
✅پاتوق کتاب شهید زینب کمایی
@maghar98
دیدگاه ها (۱)

💐من را که دیدند هر درویشان جا خوردند. شناسنامه محمد را گذاشت...

اول آهنگ رو دانلود کنید بعد متن رو بخونید دلتون شکست منم دعا...

[۱۱/۸،‏ ۰:۳۰] Nilo: قسمت چهل و چهارم : کودک بی پدرمادرم مدام...

#رمان#یادت_باشد#پارت_چهارم#شهید_حمید_سیاهکالیبیست و سه بهمن ...

جغد کوچولوی من🦉: part: 66Dبقیه: یعنی ما الان الکی اومدیم- عز...

از روی مبل بلند شد و از خونه رفت بیرون ، من هم درها رو قفل ک...

ℂ𝔸𝔽𝔽𝔼𝔼𖦹ꨄ︎ 𝚙𝙰𝚁𝚃①③

×قسمت یازدهم×پارت یک_اهکی..‌نجس کدرمونم کرد...اصلا خودت به چ...

طولانیه اما ارزش خوندن داره...!! یه خونه مجردی با رفیقامون ...

رمانه معکوس من ...ب نوشته ی : باران رعدو برق ژانر:طنز ، اجتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط