{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نفسم گرفت ازاین شب در این حصار بشکن

نفسم گرفت ازاین شب در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن

چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن
توکه ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو،اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن

”سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی”
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن....R
دیدگاه ها (۱)

ســــــلام دوستان: این عکس بک نکته دارد هرکس زوتر کامنت کـــ...

با عرض معذرت اینجا کسی به دوستی بها نمیده اگه خدای نکرد فهش ...

خواب بودی حیفم آمد با لبت بازی کنمپیش خود گفتم کمی تمرین خود...

مهربانم یاد تو بر شعر من جان می دهددرد من را چشم تو یکباره د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط