صبح شد هیکا از خواب بیدار شد و دید میانوکو نیست سریع از
صبح شد هیکا از خواب بیدار شد و دید میانوکو نیست سریع از روی تخت بلند شد و اتاق رو گشت میانوکو نبود از اتاق خارج شد و به سمت اتاق شمشیر زنی رفت میانوکو اونجا داشت با ساروک تمرین میکرد میانوکو تا هیکا رو دید لبخند زد و گفت سلام هیکا خوب خوابیدی هیکا گفت چرا داری با ساروک تمرین می کنی میانوکو گفت ساروک پیشنهاد داد میانوکو می خواست ادامه حرفش را بزند که ساروک گفت داداش کوچیکه نگران میانوکو نباش و ساروک دست میانوکو را گرفت هیکا سریع به طرفشون رفت میانوکو همون لحظه سریع دست ساروک رو ول کرد هیکا میانوکو رو بغل کرد و گفت بهش دست نزن ساروک گفت میانوکو می خوای من استادت باشم میانوکو جدی گفت نه نمی خوام هیکا به صورت میانوکو نگاه انداخت و دید زیر چشم هایش سیاه است هیکا گفت چه کار کردی انقدر زیر چشمات سیاه شده میانوکو گفت شب صدای در اومد من می خواستم در رو باز کنم که دیدم در باز شد یک مرد قد بلند بود صورتش رو ندیدم ولی یک چیزی گفت هیکا گفت چه چیزی گفت میانوکو گفت به من گفت هیناکی میانوکو ادامه داد و گفت اون مرد بهم گفت تو زن من هستی قرار داد رو یادت نمی یاد بعد دستش رو به زیر پلک هام زد دست هاش خونی بودن و بعد که این کارو کرد از اتاق بیرون رفت هیکا به زیر چشم هاش دستی کشید ولی پاک نشد ساروک گفت زمانش رسیده هیکا گفت اره ساروک گفت به همین دلیل باهاش داشتم تمرین می کردم هیکا گفت
- ۸۸۸
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط