ﮔﺮﮒ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ...
ﮔﺮﮒ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ...
ﻋﺎﺷﻘﻪ ﻃﻌﻤﻪ ﺍﺵ
ﻧﺰﺩﻳﻜﺶ ﺷﺪ
ﺑﻮﻳﻴﺪَﺵ
ﺑﻮﺳﻴﺪَﺵﻭ
ﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﻠﻮﻳﺶ ﺭﺍ ﺩَﺭﻳﺪ...
ﺍﻓﺴﻮﺱ...
" ﺫﺍﺕ " ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺳﺪ...!!
شکسته ام می فهمی؟
به انتهای بودنم رسیده ام!
اما....
اشک نمیریزم، پنهان شدم پشت لبخندی که خیلی درد می کند...
ﻋﺎﺷﻘﻪ ﻃﻌﻤﻪ ﺍﺵ
ﻧﺰﺩﻳﻜﺶ ﺷﺪ
ﺑﻮﻳﻴﺪَﺵ
ﺑﻮﺳﻴﺪَﺵﻭ
ﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﻠﻮﻳﺶ ﺭﺍ ﺩَﺭﻳﺪ...
ﺍﻓﺴﻮﺱ...
" ﺫﺍﺕ " ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺳﺪ...!!
شکسته ام می فهمی؟
به انتهای بودنم رسیده ام!
اما....
اشک نمیریزم، پنهان شدم پشت لبخندی که خیلی درد می کند...
- ۳۱۸
- ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط