پارت۹۲
پارت۹۲
جیمین کنار تخت نشست و اروم پرسید:حالت بهتره؟
_خوب نیستم ولی از قبل بهترم.
+متاسفم بابتش.
_ممنون.
دست ات رو گرفت:اگه مشکلی بود،میتونی رومون حساب کنی.(لبخند)
لبخند نصفه نیمه ای بهش زدم:باشه.حتما.شب بخیر.
+یونگی گفت بیام ببینم بیداری یا نه.میخواست بری پیشش.
_فرمانده مین؟چرا؟
+برو متوجه میشی.
_کجاست؟
+حیاط قصر.
از تخت بلند شدم و گفتم:ممنون.شب بخیر.
+شب بخیر.
از اتاق اومدم بیرون به سمت حیاط قصر رفتم.چندتا مشعل بود که اطراف رو یکم روشن میکرد.سایۀ یه نفرو زیر درخت دیدم.نشسته بود.باید همون باشه.رفتم نزدیکتر:فرمانده مین؟
نگاهم کرد.احترام گذاشتم و صاف وایسادم.بلند شد و روبرو وایساد.شبیه بچهای خطاکار دستاشو جلوش گرفت و سرشو پایین انداخت:من متاسفم.نباید اونطوری بهت میگفتم.ببخشید ات.
لبخند تلخی زدم:اشکالی نداره.ازتون ناراحت نیستم.ممنونم که لااقل تا وقتی که اون کارو....
بغض مجبورم کرد مکث کنم.
بعد از چند ثانیه ادامه دادم:تا وقتی که اون کارو کنه مراقبش بودین.هم شما،هم بقیه.
خم شدم:ممنونم ازتون.
وقتی بلند شدم حس کردم صدای گریه خفه ای میشنوم.فرمانده دستاش مشت شده بود.سرش پایین بود و شونه هاش لرز کوچیکی داشت.
صداش می لرزید:انقدر با من خوب نباش ات!تا الان کلی بهت اسیب زدم،لایق تنفرم نه محبتت!
داشت گریه میکرد.رفتم جلو دستش رو گرفتم.خم شدم و از پایین بهش نگاه کردم:اینطوری نگین.هیچکدومش عمدی نبوده.چرا فقط دوست دارین اشتباهاتتون رو ببینین؟شما کارای درستی انجام دادین که خیلی بیشترن.فقط برای منم نه،برای خیلیا.دلیلی برای تنفر وجود نداره.
چشماشو محکم بسته بود و دندوناشو به هم فشار میداد.
حس کردم بعنوان کسی که رتبم ازش پایین تره و احترامی که وجود داره،نباید،اما از طرفی هم حس کردم لازمه.بغلش کردم.سرشو رو شونم گذاشتم و نوازش کردم.صداشو اروم میشنیدم:ببخشید،ببخشید،معذرت میخوام ازت،منو ببخش.
_برا همون کاری که نکردین و فکر میکنین نیاز به عذرخواهی هست،بخشیدم.پس دیگه هیچوقت اینو نگین لطفا.
ولش کردم و یه قدم اومدم عقب.اشکاشو پاک کرد.صداش گرفته بود:ممنونم.
لبخند کوچیکی زدم:شب بخیر فرمانده مین.
اونم لبخند زد:خوب بخوابی.
برگشتم خوابگاه.
جیمین اونا رو دیده بود اما به روش نیاورد.وانمود کرد خوابیده.ات هم بلاخره تونست بخوابه.ساعت ۲:۳۵نیمه شب بود.
جیمین کنار تخت نشست و اروم پرسید:حالت بهتره؟
_خوب نیستم ولی از قبل بهترم.
+متاسفم بابتش.
_ممنون.
دست ات رو گرفت:اگه مشکلی بود،میتونی رومون حساب کنی.(لبخند)
لبخند نصفه نیمه ای بهش زدم:باشه.حتما.شب بخیر.
+یونگی گفت بیام ببینم بیداری یا نه.میخواست بری پیشش.
_فرمانده مین؟چرا؟
+برو متوجه میشی.
_کجاست؟
+حیاط قصر.
از تخت بلند شدم و گفتم:ممنون.شب بخیر.
+شب بخیر.
از اتاق اومدم بیرون به سمت حیاط قصر رفتم.چندتا مشعل بود که اطراف رو یکم روشن میکرد.سایۀ یه نفرو زیر درخت دیدم.نشسته بود.باید همون باشه.رفتم نزدیکتر:فرمانده مین؟
نگاهم کرد.احترام گذاشتم و صاف وایسادم.بلند شد و روبرو وایساد.شبیه بچهای خطاکار دستاشو جلوش گرفت و سرشو پایین انداخت:من متاسفم.نباید اونطوری بهت میگفتم.ببخشید ات.
لبخند تلخی زدم:اشکالی نداره.ازتون ناراحت نیستم.ممنونم که لااقل تا وقتی که اون کارو....
بغض مجبورم کرد مکث کنم.
بعد از چند ثانیه ادامه دادم:تا وقتی که اون کارو کنه مراقبش بودین.هم شما،هم بقیه.
خم شدم:ممنونم ازتون.
وقتی بلند شدم حس کردم صدای گریه خفه ای میشنوم.فرمانده دستاش مشت شده بود.سرش پایین بود و شونه هاش لرز کوچیکی داشت.
صداش می لرزید:انقدر با من خوب نباش ات!تا الان کلی بهت اسیب زدم،لایق تنفرم نه محبتت!
داشت گریه میکرد.رفتم جلو دستش رو گرفتم.خم شدم و از پایین بهش نگاه کردم:اینطوری نگین.هیچکدومش عمدی نبوده.چرا فقط دوست دارین اشتباهاتتون رو ببینین؟شما کارای درستی انجام دادین که خیلی بیشترن.فقط برای منم نه،برای خیلیا.دلیلی برای تنفر وجود نداره.
چشماشو محکم بسته بود و دندوناشو به هم فشار میداد.
حس کردم بعنوان کسی که رتبم ازش پایین تره و احترامی که وجود داره،نباید،اما از طرفی هم حس کردم لازمه.بغلش کردم.سرشو رو شونم گذاشتم و نوازش کردم.صداشو اروم میشنیدم:ببخشید،ببخشید،معذرت میخوام ازت،منو ببخش.
_برا همون کاری که نکردین و فکر میکنین نیاز به عذرخواهی هست،بخشیدم.پس دیگه هیچوقت اینو نگین لطفا.
ولش کردم و یه قدم اومدم عقب.اشکاشو پاک کرد.صداش گرفته بود:ممنونم.
لبخند کوچیکی زدم:شب بخیر فرمانده مین.
اونم لبخند زد:خوب بخوابی.
برگشتم خوابگاه.
جیمین اونا رو دیده بود اما به روش نیاورد.وانمود کرد خوابیده.ات هم بلاخره تونست بخوابه.ساعت ۲:۳۵نیمه شب بود.
- ۵۷
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط