{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
.
نازنین، در حالی که دستش را دور شانه‌ی سینا حلقه کرده، به پارسا نگاه می‌کند. نگاهِ نازنین، نگاهِ کسی است که برای آزادی‌اش جنگیده و حالا می‌داند که این «سکوت»، تنها راهِ حفظِ همان آزادی است. او با نگاهش به پارسا می‌گوید: *«باید بگذریم... باید بپذیریم... چون اگه بفهمن، همه‌ی چیزهایی که برای خودمون ساختیم، دود میشه میره هوا))*
دیدگاه ها (۰)

سینا، با آن بدنِ لرزان و ذهنی که انگار دارد از هم می‌پاشد، ب...

همه برای چند دقیقه‌ای، در همان وضعیتِ منجمد و بی‌حرکت، سر جا...

این موضوع، وزنِ سنگینی را به تنهایی بر دوشِ هر پنج نفر اضافه...

این حقیقتِ تلخ، مثل یک لایه‌یِ پنهان زیرِ تمامِ این درگیری‌ه...

## فصل چهارم: سقوطِ ارزش‌هاصدای سیلیِ پارسا در فضای اتاق پیچ...

صدای نازنین، با وجودِ آن ضعف و بی‌حالی، مثل برخوردِ یک تیغه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط