پارت
پارت۸۹
«هان»
اومدیم تو همون اتاقی که قبل این موضوع نشسته بودیم.مین بهمون گفت که بخ ات گفته تاتال مرده و اونم باورش نشده و گفته شوخیه بعد گریش گرفته و داد زده و بعدم گریه کرده.تا خواسته دلداریش بده که گریه نکنه یه دادی هم سرش کشیده و بدو رفته اتاقش.مثل بچگیاش...
هروقت منو هیون باهم ات رو اذیت میکردیم،یونجین میشد حامی ات.هرچند که ازش کوچیکتر بود اما بازم تنهاش نمیذاشت.وقتی هم دیگه خیلی اذیتش میکردیم گریش میگرفت و میرفت تو اتاقش.یادش بخیر.روزای خوبی بود هان،مگه نه؟
دلم تنگ شد واسه اون روزا.
کوک:انگار وقت شامه.
جیمین:گمون نمیکنم ات برای شام بیرون بیاد.باید ینفر غذاش رو واسش ببره.کی میبره؟
کوک:من من! من میبرم!
هان:نه،تو نه.الان ات تو حال عزا برا تاتاله.تو زیادی شاد و شنگولی.یهو دیدی زد کوبیدت کرد.یونجین؟تو میبری؟
قبل از اینکه یونجین جواب بده،یونگی گفت:من میبرم براش.
بعدش یونجین گفت:تو براش ببر هان.از همون وقتی که دیدیمش تو کمتر از ما پیشش بودی تا الان.تو ببر.
هان:باشه.میبرم.
همه رفتیم به سالن غذا خوری قصر.دوتا ظرف غذا گرفتم و رفتم سمت اتاق ات.ظرفا رو گذاشتم رو زمین و در زدم:ات؟بیداری؟
با صدای گرفته جواب داد:چی میگی؟
معلوم بود خیلی گریه کرده.
هان:گشنت نیست؟برات شام اوردم.
ات:نمیخورم.
هان:اگه تا خود فردا صبحم اینجا بشینم بازم نمیخوری؟
ات:نه.
هان:اگه منم غذا نخورم چی؟
ات:بازم نه.
هان:اشکالی نداره.تو حتی اگه حالت هم خوب نباشه بازم انقد مهربونی که دلت نمیاد چنین کاری کنی.
نشستم رو زمین و یکی از ظرف های غذا رو از زیر در اتاق دادم داخل.
ات:گفتم نمیخورم.(اروم)
هان:پس منم نمیخورم.
دیگه صدایی از اتاق نیومد.سکوت مطلق بود.
«ات»
دو ساعت از وقتی که هان غذا برام اورد گذشت.یعنی واقعا تمام این مدت اینجا نشسته بوده؟شایدم خوابش برده؟
رفتم پشت سر و گوشمو گذاشتم روی در تا ببینم صدایی میشنوم یا نه.هیچی.احتمالا کاملا بی حرکت نشسته یا خوابش برده یا کلا رفته باشه.
البته عادتش بود.بچگی هم وقتی قهر میکردم میومدم اتاقم برام غذا میاورد و بعدم اشتی اشتی.
اروم و با دقت دستگیره رو کشیدم که صدا نده.
بعد که درو یکم باز کردم دیدم چمباتمه زده و یه کتاب دستشه.سرش به جلو خم بود نمیشد فهمید خوابه یا بیدار.ظرف غذاش هم کنارش و دست نخورده مونده بود.
اروم کنارش زانو زدم که ببینم خوابه یا نه.وقتی نگا کردم دیدم بیداره.فقط زیادی غرق کتابشه و متوجه نشده کنارش نشستم.
چندبار رو زانوش زدم:هان؟پاشو.چرا غذاتو نخوردی؟
سرشو از کتاب بلند کرد و بهم نگا کرد.گوشه صفحش رو تا زد و کتابو بست.رو به روم نشست.دستامو گرفت:الان حالت بهتره؟از گریه زیاد زیر چشمات تیره شده.
سرمو پایین گرفتم:بهترم.
هان رو زانو بلند شد که نزدیکتر بشه...
«هان»
اومدیم تو همون اتاقی که قبل این موضوع نشسته بودیم.مین بهمون گفت که بخ ات گفته تاتال مرده و اونم باورش نشده و گفته شوخیه بعد گریش گرفته و داد زده و بعدم گریه کرده.تا خواسته دلداریش بده که گریه نکنه یه دادی هم سرش کشیده و بدو رفته اتاقش.مثل بچگیاش...
هروقت منو هیون باهم ات رو اذیت میکردیم،یونجین میشد حامی ات.هرچند که ازش کوچیکتر بود اما بازم تنهاش نمیذاشت.وقتی هم دیگه خیلی اذیتش میکردیم گریش میگرفت و میرفت تو اتاقش.یادش بخیر.روزای خوبی بود هان،مگه نه؟
دلم تنگ شد واسه اون روزا.
کوک:انگار وقت شامه.
جیمین:گمون نمیکنم ات برای شام بیرون بیاد.باید ینفر غذاش رو واسش ببره.کی میبره؟
کوک:من من! من میبرم!
هان:نه،تو نه.الان ات تو حال عزا برا تاتاله.تو زیادی شاد و شنگولی.یهو دیدی زد کوبیدت کرد.یونجین؟تو میبری؟
قبل از اینکه یونجین جواب بده،یونگی گفت:من میبرم براش.
بعدش یونجین گفت:تو براش ببر هان.از همون وقتی که دیدیمش تو کمتر از ما پیشش بودی تا الان.تو ببر.
هان:باشه.میبرم.
همه رفتیم به سالن غذا خوری قصر.دوتا ظرف غذا گرفتم و رفتم سمت اتاق ات.ظرفا رو گذاشتم رو زمین و در زدم:ات؟بیداری؟
با صدای گرفته جواب داد:چی میگی؟
معلوم بود خیلی گریه کرده.
هان:گشنت نیست؟برات شام اوردم.
ات:نمیخورم.
هان:اگه تا خود فردا صبحم اینجا بشینم بازم نمیخوری؟
ات:نه.
هان:اگه منم غذا نخورم چی؟
ات:بازم نه.
هان:اشکالی نداره.تو حتی اگه حالت هم خوب نباشه بازم انقد مهربونی که دلت نمیاد چنین کاری کنی.
نشستم رو زمین و یکی از ظرف های غذا رو از زیر در اتاق دادم داخل.
ات:گفتم نمیخورم.(اروم)
هان:پس منم نمیخورم.
دیگه صدایی از اتاق نیومد.سکوت مطلق بود.
«ات»
دو ساعت از وقتی که هان غذا برام اورد گذشت.یعنی واقعا تمام این مدت اینجا نشسته بوده؟شایدم خوابش برده؟
رفتم پشت سر و گوشمو گذاشتم روی در تا ببینم صدایی میشنوم یا نه.هیچی.احتمالا کاملا بی حرکت نشسته یا خوابش برده یا کلا رفته باشه.
البته عادتش بود.بچگی هم وقتی قهر میکردم میومدم اتاقم برام غذا میاورد و بعدم اشتی اشتی.
اروم و با دقت دستگیره رو کشیدم که صدا نده.
بعد که درو یکم باز کردم دیدم چمباتمه زده و یه کتاب دستشه.سرش به جلو خم بود نمیشد فهمید خوابه یا بیدار.ظرف غذاش هم کنارش و دست نخورده مونده بود.
اروم کنارش زانو زدم که ببینم خوابه یا نه.وقتی نگا کردم دیدم بیداره.فقط زیادی غرق کتابشه و متوجه نشده کنارش نشستم.
چندبار رو زانوش زدم:هان؟پاشو.چرا غذاتو نخوردی؟
سرشو از کتاب بلند کرد و بهم نگا کرد.گوشه صفحش رو تا زد و کتابو بست.رو به روم نشست.دستامو گرفت:الان حالت بهتره؟از گریه زیاد زیر چشمات تیره شده.
سرمو پایین گرفتم:بهترم.
هان رو زانو بلند شد که نزدیکتر بشه...
- ۱۱۸
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط