{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
و روی سنگفرش خیس، رد پاهایی دیده می‌شد که از داخل تالار شروع می‌شدند و به سمت خروجی می‌رفتند.
اما عجیب‌ترین بخش ماجرا این بود که—
ردپاها متعلق به جنا نبودند.
چون اندازه‌شان کوچک‌تر بود.
مثل رد پای یک کودک.
و کنار آخرین ردپا، با چیزی سیاه روی زمین نوشته شده بود:
۱۱:۲۲
ایوان زیر لب گفت:
«سه دقیقه گذشته...»
پاندورا چوبدستی‌اش را در دست گرفت.
«جنا رو پیدا می‌کنیم.»
والبورگا با صدایی سرد گفت:
«هیچ‌کس تنها نمی‌ره.»
ریگیلوس به سمت در قدم برداشت.
«پس با هم می‌ریم.»
از پشت سرشان، صدای آرامی آمد.
دارلا.
«صبر کنید...»
همه برگشتند.
دارلا به پاکت سیاه اشاره می‌کرد.
«فکر کنم... یه چیز دیگه هم داخلش هست.»
پاندورا پاکت را برداشت و آن را برگرداند.
چیزی کوچک از داخلش روی کف دستش افتاد.
یک کلید.
سیزده دندانه داشت.
و روی دسته‌ی آن، سه حرف حک شده بود:
P — R — B
دیدگاه ها (۱)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️لورنزو آهسته گفت:«این حروف...»ریگیلوس به ک...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ریگیلوس نگاهش کرد.«اگر چیزی که فکر می‌کنم ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️هیچ‌کس پاسخ نداشت.تا اینکه پاکت، بدون اینک...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ریگیلوس ادامه‌ی جمله را گفت:«سه خاندان، یک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط