{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اندر دل من عشق تو نور یقینست

اندر دل من عشق تو نور یقینست
بر دیدهٔ من نام تو چون نقش نگینست

در طبع من و همت من تا به قیامت
مهر تو چو جنانست و وفای تو چو دینست

تو بازپسین یار منی و غم عشقت
جان تو که همراه دم بازپسینست

گویی ببر از صحبت نا اهل بر من
از جان به برم گر همه مقصود تو اینست

آن را غرض صحبت دیدار تو باشد
او را چه غم تاش و چه پروای تکینست

امید وصال تو مرا عمر بیفزود
خود وصل چه چیزست که امید چنینست

گفتم که ترا بنده نباشد چو سنایی
نوک مژه بر هم زد یعنی که همینست


سنایی
دیدگاه ها (۱)

عشق آن معشوق خوش بر عقل و بر ادراک زدعشق بازی را بکرد و خاک ...

هر آن روزی که باشم در خراباتهمی نالم چو موسی در مناجاتخوشا ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط