{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری

دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای دشمن محاصره شده بود.
سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خودی و دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.
حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.
وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.
سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی…
می دانی همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق و وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی🌷

#رمضان_کریم🌙🌹🍃
دیدگاه ها (۱)

دکتر چمران:از من سوال شد تقوا مهمتر است یا تخصص؟گفتم: تقوا ا...

اشرار کسانی را گویند که عیوب مردم را جستجو می‌کنند و به ‌آن ...

گویند : صاحب دلی ، برای اقامه نماز به مسجدی رفتنمازگزاران ، ...

آدم ها ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻌﻨﯽ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ و ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ...

بعضی آدم‌ها فقط روزهای آفتابی را دوست دارند…اما ارزش واقعی آ...

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط