{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عزیزم؛

عزیزم؛
نمیدانی این روزها چقدر دلم برای حقیقتِ چشم هایت تنگ شده
حقیقتی که بشدت دیکتاتور و آزاردهنده بود.
وای که منِ دیوانه چقدر این آزاردهندگی اش را دوست میداشتم...
همان چشم هایی که میگفت "تو فقط در تصاحبِ منی و هیچکس اجازه ی نگاه کردن به تو را ندارد."
وقتی که مالِکِ قلب و ذهنِ غمگینِ من بودی و تمامِ روزها و شب هایم را با حضورِ آرامش بخش ات پُر میکردی...
وقتی که آن روزهای شاد و آن شب های آرام را در کنارِ هم سپری میکردیم،
وقتی که محکم مرا در امنِ آغوشَت میفشردی،
وقتی که غمگین بودم و تو با کلماتِ عاشقانه ات معجزه میکردی...
و چقدر عجولانه به فکرِ تصاحُبِ هرچه بیشترِ من بودی...
و چقدر عجولانه میدویدیم به سمتِ آرزو هایمان...
عزیزم؛
نمیدانی این روزها چقدر دلم برای آن مردِ دیکتاتورِ عجول تنگ شده.
نمیدانی این روزها با تمامِ وجودم، دلم برای رویاهایِ عاشقانه مان تنگ شده.
نمیدانی این روزها چقدر دلم حقیقت چشم هایت را طلب میکند
عزیزم؛
تمامِ زن بودنم مالِ خودَت،
تو فقط دنیای آزاردهنده مان را به من پَس بده...

#چقدر_دلم_برای_خودت_تنگ_شده...
دیدگاه ها (۵)

[ #وطنِ ] من آغوشِ توست... من از تمامِ این شهر فقط دلم برا...

نمیدانم عزیزکم تقصیر من است یا قانون گذر زمان اینگونه بی رحم...

دلم برای حجم وسیع دلت تنگ شدهبرای آن سکوت نامعلوم و شکیبدلم ...

#باران 🦋🫰🏼«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست ...

رها💔 سخت ترین درد این است که کسی را از ته دل دوست داشته باشی...

با احترام به آن چیزی که کاش داشتی

چهار روز از تولدت میگذرد..ولی تصمیم بر آن شد که در کنار خانو...

رمان عشق سایه‌های ممنوعه. پارت5در یک شبِ طوفانی، وقتی مایا ...

عاشقانه های شبنم

«دیروز، دوباره عاشقت شدم. آن‌قدر زیبا بودی که بارها خواستم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط