مرحوم شهید دستغیب نقل می کند که قیر سمت جنوب شرقی شیراز ب
مرحوم شهید دستغیب نقل می کند که قیر سمت جنوب شرقی شیراز بفاصله تقریبا چهل فرسنگ واقع است در حدود چهارده فرسنگ از فیروزآباد دورتر است و فاصله اش از کار زین یکفرسنگ و نیم می باشد.
(در فارسنامه می گوید: بلوک قیر طول آن ده فرسخ می باشد که ابتداء آن مبارک آباد و آخرش باغ پاسدار، و پهنای آن دو فرسخ و نیم از قریه کیفرکان تا گندمان و از گرمسیرات فارس است و این بلوک مشتمل بر بیست و سه قریه آبادی است).
در روز 25 ماه صفر سنه 1392 مطابق 21 فروردین 1351 شمسی این ناحیه مورد خشم الهی واقع شده و از بلای آسمانی، و زلزله عظیم زمینی، بیشتر بلوک قیر صدمه دید و بیش از همه جا قیر را زیر و رو نمود بطوریکه یک ساختمان سالم نماند و تقریبا ثلث اهالی آن زیر انبوه سنگ و خاک و آجر در سخت ترین وضعی جان سپردند و پیرمردان مانند چنین حادثه وحشتناکی را بخاطر ندارند و...
زن مؤمنه ای از هل قیر گفت: شبی که صبح آن زلزله آمد و خانه ها خربا گردید یکساعت بعد از نصف شب خواب دیدم: سیدی آمد درب خانه ما و عامامه ای که بر سرداشت بدور گردن خود پیچیده و زنی هم همراه ایشانهن است و صورت خود را نقاب انداخته. به من صدا زد من بیدار شدم.
فمرود: چراغ رروشن کن، روشن کردم.
فرمود: با شوهر و فررنزدانت از خانه بیرون روید.
عرض کردم: آقا شش هفت سال زحمت کشده این خانه را درست کرده ایم و حالا تازه آمده ایم در آن زندگی کنیم.
فرمود: باید بیرون بروید که بلا نازل می شود.
گفتم: اجازه می تهید شوهمر را بیدار کن.
فرمود: هنوز زود است.
خیلی وحشت داشتم، در دل خود می گفتم کاش صبح می شد و مؤذن اذان صبح را می گرفت.
فرمود: آَتشی روشن کن و آب روی آتش بگذار اام مهلت اینکه چائی درست کنی پیدا نمی کنی.
من آتش کدرم، صدا زدم شوهرم حیدر را از خواب بیدار کردم، دیدم صدای مؤذن بلند شد و اذان صبح را گفت، مرتبه دوم چون خیلی متوسل به ابالفضل شدم و صدا زدم یا ابالفضل العباس بدادم برس، دیدم سید جوان نورانی که بنظرم آمد یکدست در بدن نداشت آمد درب منزل و گفت: حید را بیدار کن و بگو مادرت فوت شده، بیا جنازه اشرا بردار و دفن کن.
گفتم: آقا سید کاظم کجا بوده اید ( و سید کاظم فاطمی اهل منبر بود از اهل قیر که بر اثر حادثه زلزله برحمت خدا رفت).
فرمود: سید کاظم نیستم و از طرف قبله آمده ام و می خواهم عبور کنم.
من خیلی ترسیده بودم فرمودند: نترسید چون حامله هستید من پشت بطرف شما می کنم و حرف می زنم.
دیگر او را ندیدم، پس از آن زلزله کوچکی آمد و تا بچه ها را بیدار کردم و شوهرم از خواب بلند شد زلزله سخت شروع شد همین قدر که توانستیم بچه ها را از خانه بیرون بیاریم که خانه خراب شد، اگر چه تمام خانه های ما خراب شد ولی همان خانه ای که بچه ها در آن خوابیده بودند شکسته شد و پائین نیامد و بحمدالله هیچکس از اهل خانه تلف نشد
(در فارسنامه می گوید: بلوک قیر طول آن ده فرسخ می باشد که ابتداء آن مبارک آباد و آخرش باغ پاسدار، و پهنای آن دو فرسخ و نیم از قریه کیفرکان تا گندمان و از گرمسیرات فارس است و این بلوک مشتمل بر بیست و سه قریه آبادی است).
در روز 25 ماه صفر سنه 1392 مطابق 21 فروردین 1351 شمسی این ناحیه مورد خشم الهی واقع شده و از بلای آسمانی، و زلزله عظیم زمینی، بیشتر بلوک قیر صدمه دید و بیش از همه جا قیر را زیر و رو نمود بطوریکه یک ساختمان سالم نماند و تقریبا ثلث اهالی آن زیر انبوه سنگ و خاک و آجر در سخت ترین وضعی جان سپردند و پیرمردان مانند چنین حادثه وحشتناکی را بخاطر ندارند و...
زن مؤمنه ای از هل قیر گفت: شبی که صبح آن زلزله آمد و خانه ها خربا گردید یکساعت بعد از نصف شب خواب دیدم: سیدی آمد درب خانه ما و عامامه ای که بر سرداشت بدور گردن خود پیچیده و زنی هم همراه ایشانهن است و صورت خود را نقاب انداخته. به من صدا زد من بیدار شدم.
فمرود: چراغ رروشن کن، روشن کردم.
فرمود: با شوهر و فررنزدانت از خانه بیرون روید.
عرض کردم: آقا شش هفت سال زحمت کشده این خانه را درست کرده ایم و حالا تازه آمده ایم در آن زندگی کنیم.
فرمود: باید بیرون بروید که بلا نازل می شود.
گفتم: اجازه می تهید شوهمر را بیدار کن.
فرمود: هنوز زود است.
خیلی وحشت داشتم، در دل خود می گفتم کاش صبح می شد و مؤذن اذان صبح را می گرفت.
فرمود: آَتشی روشن کن و آب روی آتش بگذار اام مهلت اینکه چائی درست کنی پیدا نمی کنی.
من آتش کدرم، صدا زدم شوهرم حیدر را از خواب بیدار کردم، دیدم صدای مؤذن بلند شد و اذان صبح را گفت، مرتبه دوم چون خیلی متوسل به ابالفضل شدم و صدا زدم یا ابالفضل العباس بدادم برس، دیدم سید جوان نورانی که بنظرم آمد یکدست در بدن نداشت آمد درب منزل و گفت: حید را بیدار کن و بگو مادرت فوت شده، بیا جنازه اشرا بردار و دفن کن.
گفتم: آقا سید کاظم کجا بوده اید ( و سید کاظم فاطمی اهل منبر بود از اهل قیر که بر اثر حادثه زلزله برحمت خدا رفت).
فرمود: سید کاظم نیستم و از طرف قبله آمده ام و می خواهم عبور کنم.
من خیلی ترسیده بودم فرمودند: نترسید چون حامله هستید من پشت بطرف شما می کنم و حرف می زنم.
دیگر او را ندیدم، پس از آن زلزله کوچکی آمد و تا بچه ها را بیدار کردم و شوهرم از خواب بلند شد زلزله سخت شروع شد همین قدر که توانستیم بچه ها را از خانه بیرون بیاریم که خانه خراب شد، اگر چه تمام خانه های ما خراب شد ولی همان خانه ای که بچه ها در آن خوابیده بودند شکسته شد و پائین نیامد و بحمدالله هیچکس از اهل خانه تلف نشد
- ۱.۵k
- ۰۵ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط