به سان کوه بودم
به سان کـــوه بودم
در دامان صحـــــرا
میان دشت ناپیدا
و دامانم پـر از لاله
ز سـبـزی و ز آلاله
ولی افسوس و صد افسوس
در این عصر پریشانی
میان یخبندان بـاورها
میان باد ســــرگردان
در این گرداب تنهایی
در این غوغای نامردی
دو رنگی ها با دلم کردند
دلــــــم را از کینه آکندند
بــهـارم را به یغما بــردند
سرم را بر سنگ سائیدند
به تاوان گناهی که نکردم
مـــــــرا در آتش انداختند
شدم تنها،شبیه کـــــوه های دور دست...
در دامان صحـــــرا
میان دشت ناپیدا
و دامانم پـر از لاله
ز سـبـزی و ز آلاله
ولی افسوس و صد افسوس
در این عصر پریشانی
میان یخبندان بـاورها
میان باد ســــرگردان
در این گرداب تنهایی
در این غوغای نامردی
دو رنگی ها با دلم کردند
دلــــــم را از کینه آکندند
بــهـارم را به یغما بــردند
سرم را بر سنگ سائیدند
به تاوان گناهی که نکردم
مـــــــرا در آتش انداختند
شدم تنها،شبیه کـــــوه های دور دست...
- ۱۴۵
- ۲۴ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط