به سان کوه بودم

به سان کـــوه بودم
در دامان صحـــــرا
میان دشت ناپیدا
و دامانم پـر از لاله
ز سـبـزی و ز آلاله
ولی افسوس و صد افسوس
در این عصر پریشانی
میان یخبندان بـاورها
میان باد ســــرگردان
در این گرداب تنهایی
در این غوغای نامردی
دو رنگی ها با دلم کردند
دلــــــم را از کینه آکندند
بــهـارم را به یغما بــردند
سرم را بر سنگ سائیدند
به تاوان گناهی که نکردم
مـــــــرا در آتش انداختند
شدم تنها،شبیه کـــــوه های دور دست...
دیدگاه ها (۵)

***************************هوای خانه غمگین...گلویم خشک و بے ...

پیش تو بسی از همه کَس خوارترم منزان روی که از جمله گرفتارترم...

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺩﺭ ﺍﻧﺠﻤﺎﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ” ﺟﻬﻨﻤﺖ ” ﺗﻨﮓ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط