{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هوای صبح، کمی خنک‌تر از روزهای قبل بود. سوآ، با کوله‌اش ر

هوای صبح، کمی خنک‌تر از روزهای قبل بود. سوآ، با کوله‌اش روی دوش، از ماشین پیاده شد. شوگا قبل از رفتن، فقط گفت:

– اگه مشکلی بود، بهم پیام بده.

سوآ سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد و بدون حرف، وارد حیاط مدرسه شد. اما هنوز چند قدم برنداشته بود که مکث کرد.

سوهو... تکیه داده بود به دیوار نزدیک ورودی کلاس‌ها.

کتاب‌هاش توی بغلش بود، ولی سرش پایین... چشم‌هاش بی‌حال، پوستش رنگ‌پریده. موهاش بی‌حوصله‌تر از همیشه ریخته بود روی پیشونیش و لباش ساکت.

انگار نه کسی رو می‌دید، نه جایی رو می‌شنید.

سوآ برای لحظه‌ای ایستاد و نگاهش کرد.
یاد دیشب افتاد. اون فریادها... اون سیلی... اون حقیقت‌ها.

نفسش رو آهسته بیرون داد. خواست از کنارش رد بشه، ولی همون لحظه، سوهو سرش رو بالا آورد. نگاهشون گره خورد.

چشمای سوهو خسته بود. خسته‌تر از همیشه. ولی چیزی نگفت... فقط نگاه کرد.

سوآ هم چیزی نگفت. فقط رد شد...
ولی بعد چند قدم، ایستاد.

برگشت، بهش نگاه کرد.
– سوهو...

سوهو سرش رو بلند نکرد، فقط گفت:
– نمی‌خواستم خراب کنم. فقط... دلم نمی‌خواست چیزی پنهون بمونه.

سوآ لب‌هاش رو روی هم فشار داد. با اینکه هنوز ته دلش ازش ناراحت بود، اما اون نگاه... شبیه خودش بود. شبیه وقتایی که همه چیز توی دلش قاطی می‌شد و هیچ‌کس نمی‌فهمید.

بی‌هیچ کلمه‌ای، آروم گفت:
– بیا بریم سر کلاس.

و برای اولین بار، نه از سر اجبار، نه از روی عصبانیت، بلکه با هم، کنار هم، به سمت کلاس قدم برداشتند.
دیدگاه ها (۱)

کلاس شلوغ بود، ولی بین اون‌همه صدا، سکوت بین سوهو و سوآ از ه...

ساعت ۸ شب شده بود.کوچه خلوت بود، فقط صدای ملایم باد از لای د...

صبح با نور کمرنگی از پنجره‌ی اتاق سوآ سر زد. شب سختی گذشته ب...

صبح، مثل یک مهمان ناخوانده، بی‌سر و صدا از پنجره‌ها خزید توی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط