در اطلسِ نگاهت،
در اطلسِ نگاهت،
جایی میانِ خطوطِ روشن و تاریکِ چشمهایت،
مرا مثل فیگورِ خاموشِ یک تابلو
لختِ لخت گذاشتی؛
نه از تن،
از حقیقت.همانطور که در کلیساهای بزرگ،
فرشتگان و قدیسان را
بیهیچ سپری میکشیدند
تا روحشان دیده شود،
تو هم مرا در برابر خودت
بیپناه کردی؛
بیهیچ پردهای برای پنهان شدن.لنگری در من انداختی
که هیچ ساحلی توان کشیدنش را نداشت،
و بعد
مرا در دریای بیحساسیتِ خود
رها کردی
تا مثل یک پیکرِ گمشده
در اقیانوسِ فراموشی
آرامآرام محو شوم.هایِ بیپناهم…
من همان پیکرِ نیمهتمامِ رنسانسم
که نقاشش رفته
و تو تنها کسی هستی
که هنوز میتوانی بگویی
این عریانی را
باید نجات داد
یا رها کرد.
جایی میانِ خطوطِ روشن و تاریکِ چشمهایت،
مرا مثل فیگورِ خاموشِ یک تابلو
لختِ لخت گذاشتی؛
نه از تن،
از حقیقت.همانطور که در کلیساهای بزرگ،
فرشتگان و قدیسان را
بیهیچ سپری میکشیدند
تا روحشان دیده شود،
تو هم مرا در برابر خودت
بیپناه کردی؛
بیهیچ پردهای برای پنهان شدن.لنگری در من انداختی
که هیچ ساحلی توان کشیدنش را نداشت،
و بعد
مرا در دریای بیحساسیتِ خود
رها کردی
تا مثل یک پیکرِ گمشده
در اقیانوسِ فراموشی
آرامآرام محو شوم.هایِ بیپناهم…
من همان پیکرِ نیمهتمامِ رنسانسم
که نقاشش رفته
و تو تنها کسی هستی
که هنوز میتوانی بگویی
این عریانی را
باید نجات داد
یا رها کرد.
- ۱۴۷
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط