پارت ۶
پارت ۶
رسیدن به ویلایمارک و ماشین رو توی حیاط پارک کردن.اول ویلیام پیاده شد و منتظر موند که اِستار بیاد پایین ولی نیومد پس ویلیام در سمت شاگرد رو باز کرد و اِستار پرید چون فکر کرد غریبه اس و میخواد اذیتش کنه.ویلیام با ارامش و لحنی ارامش بخش گفت
-منم.نمیای پایین؟
-میترسم
-از چی؟
-اونجا الکل میخورن
-دارمت دختر کوچولو نترس.بیا پایین که داری خوراکی های خوشمزه رو از دست میدی
و بعد لبخند دل ربایی زد و دست اِستار رو گرفت و از ماشین خارجش کرد.همینطور دست در دست هم به سمت داخل ویلا رفتن و روی یکی از میز هایی که دوستای ویلیام دورش جمع شده بودن نشستن.مهمونیه خوبی بود و عین پارتی نبود.پر بود از ادمای اصیل و اقازاده که مثل پرنس ها رفتار میکردن.ویلیام دستش رو دراز کرد که لیوان مشروبی برداره که اِستار نگاه ترسونی بهش انداخت و دستش رو گذاشت رو دست ویلیام و در گوشش با صدایی لرزون گفت:
-میخوای بنوشی؟
-اگه تو دوست نداشته باشی نمیخورم
-نخور
-چشم
و برگشت سر جاش و نوشیدنیه بدون الکلی برداشت و هم خودش خورد و هم لیوانی به اِستار داد.مهمونی خوب گذشت رفتن خونه.نصفه شب بود و اِستار نمیتونست بخوابه.رو تخت غلت میخورد،جهت بالشش رو عوض میکرد ولی نمیتونست.احساس میکرد اگه یکی پیشش باشه راحت تره و چون اعتماد زیادی هم به ویلیام داشت پس رفت پیشش.در اتاقش رو خیلی اروم زد و باز کرد.ویلیام پشت بهش بود و نور کمی از جلوی ویلیام میومد که نشونی از بیدار بودنش میداد.با صدایی اروم و بم بخاطر خواب الودگی گفت
-اتفاقی افتاده استار؟
با صدای دخترونه اش گفت:
-نه فقط نتونستم تو اتاق خودم بخوابم.میتونم اینجا بخوابم؟
-اره بیا
و اِستار رفت و کنارش رو تخت دو نفره اش خوابید.بدون هیچ لمسی.
رسیدن به ویلایمارک و ماشین رو توی حیاط پارک کردن.اول ویلیام پیاده شد و منتظر موند که اِستار بیاد پایین ولی نیومد پس ویلیام در سمت شاگرد رو باز کرد و اِستار پرید چون فکر کرد غریبه اس و میخواد اذیتش کنه.ویلیام با ارامش و لحنی ارامش بخش گفت
-منم.نمیای پایین؟
-میترسم
-از چی؟
-اونجا الکل میخورن
-دارمت دختر کوچولو نترس.بیا پایین که داری خوراکی های خوشمزه رو از دست میدی
و بعد لبخند دل ربایی زد و دست اِستار رو گرفت و از ماشین خارجش کرد.همینطور دست در دست هم به سمت داخل ویلا رفتن و روی یکی از میز هایی که دوستای ویلیام دورش جمع شده بودن نشستن.مهمونیه خوبی بود و عین پارتی نبود.پر بود از ادمای اصیل و اقازاده که مثل پرنس ها رفتار میکردن.ویلیام دستش رو دراز کرد که لیوان مشروبی برداره که اِستار نگاه ترسونی بهش انداخت و دستش رو گذاشت رو دست ویلیام و در گوشش با صدایی لرزون گفت:
-میخوای بنوشی؟
-اگه تو دوست نداشته باشی نمیخورم
-نخور
-چشم
و برگشت سر جاش و نوشیدنیه بدون الکلی برداشت و هم خودش خورد و هم لیوانی به اِستار داد.مهمونی خوب گذشت رفتن خونه.نصفه شب بود و اِستار نمیتونست بخوابه.رو تخت غلت میخورد،جهت بالشش رو عوض میکرد ولی نمیتونست.احساس میکرد اگه یکی پیشش باشه راحت تره و چون اعتماد زیادی هم به ویلیام داشت پس رفت پیشش.در اتاقش رو خیلی اروم زد و باز کرد.ویلیام پشت بهش بود و نور کمی از جلوی ویلیام میومد که نشونی از بیدار بودنش میداد.با صدایی اروم و بم بخاطر خواب الودگی گفت
-اتفاقی افتاده استار؟
با صدای دخترونه اش گفت:
-نه فقط نتونستم تو اتاق خودم بخوابم.میتونم اینجا بخوابم؟
-اره بیا
و اِستار رفت و کنارش رو تخت دو نفره اش خوابید.بدون هیچ لمسی.
- ۱۲۷
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط