``` [پارت دوم رمان قطره خون🥀؛]
- به سمت اتاق پدر رفتم
تق تق
کارلوس: بیا تو
رزیا: کاری داشتین پدر
کارلوس: رزیا دخترم
بیا بشین
نشستم
کارلوس: راستش من و مادرت دیگه پیر شدیم
و بهتره تا جانشین انتخاب کنیم
و خودت خوب میدونی که ما فقط تو یک دونه بچه رو داریم پس میخوایم که تو ملکه بشی
رزیا: و..واقعا
کارلوس: اره معلومه
( پریدن بغل پدر)
رزیا: عاشقتم باباجون
کارلوس: منم دوست دارم دختر قشنگم
رزیا فکر میکرد که وقتی ملکه بشه
همه باهاش خوبن
ولی نمی دونست که خون آشام های وجود داره که از زنده ماندنش بی زارن
ادامه دارد...🥀
```
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.