{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یار آمد و من طاقت دیدار ندارم

یار آمد و من طاقت دیدار ندارم
از خود گله‌ای دارم و از یار ندارم

شادم که غم یار ز خود بی‌خبرم کرد
باری، خبر از طعنهٔ اغیار ندارم

گفتم چو بیایی غم خود با تو کنم شرح
اما چه کنم؟ طاقت گفتار ندارم

لطف تو بود اندک و اندوه تو بسیار
من خود گلهٔ اندک و بسیار ندارم

گو: خلق بدانند که من رندم و رسوا
از رندی و بدنامی خود عار ندارم

بی‌قیدم و از کار جهان فارغ مطلق
کس با من و من هم به کسی کار ندارم

حال من دل‌خسته خراب‌ست هلالی
آزرده دلی دارم و غم‌خوار ندارم
دیدگاه ها (۳)

چشمم از نم نم ِ بارانِ خیالِ تو تر استدوستت دارم و اندازه اش...

عاشقت هستم تو ای معبــود منعشق تو  تاری بود  بر   پود  منمی ...

آن دو چشمان سیاهت را به اشکت تر مکنقلب من خود درد دارد ، تو ...

در دل تنهای باران،من صدایت می کنمبر عبور دیدگانت،جان فدایت م...

زندگی دوباره...پارت بیست و چهارم(آخر) ___________________ساع...

ویو کوک در ساعتی که ات گفت....در مکانی که ات گفت...پیش آدمی ...

سناریو توکیو ریونجرز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط