صبح که بیدار شدم دیدم مامانم داره گریه میکنه
صبح که بیدار شدم دیدم مامانم داره گریه میکنه
رفتم پیشش و ازش پرسیدم
* چیشده مامان چرا گریه میکنه *
مامانم با گریه جواب داد
* داداشت یه مافیا رو کشته *
شکه شده بودم خیلی ناراحت شدم
برادرم الان تو زندانه چون ازش شکایت کردن ( برادر اون کسی که داداشم اونو کشته )
برادر همون مافیایی که داداشم اونو کشته بود
با کلی ماشین و بادیگارد آمد خونمون
با لگد در خونمون رو باز کرد
خیلی ترسیده بودم طرف اندازه قول بود ، اما خوش قیافه
اون مرده به پدرم گفت خون در برابر خون ، گفت میخواد برادرمو بکشه
یه شب که پدر مادرم خونه نبودن و من خونه تنها بودم
یه صدایی از تو پشت بوم خونمون آمد
رفتم تو پشت بوم خونمون که یه نفر دستشو گذاشت روی دهنم و منو کشید و به دیوار چسبوند اون همون مافیایی بود که امروز صبح بزور آمد تو خونمون
خیلی ترسیده بود
اون یه دستشو گذاشت روی دیوار تا فرار نکنم و با همون نگاه سرد و مافیاییش بهم گفت
* اگه میخوای برادرت زنده بمونه باید باهام ازدواج کنی *
من شکه شده بودم و هم ترسیده بودم زبونم بند آمده بود چون الان من جلوی خطرناک ترین مافیای جهانم با لکنت و ترس بهش گفتم
* ا...از خو..نه من...ب..برو بیرون*
اون بهم یه نیشخند ترسناک زد و بهم بیشتر نزدیک شد
بعدش بزور از دستش فرار کردم و رفتم تو خونه و درارو قفل کردم
و بعد چنو ساعت پدر و مادرم آمدن خونه
فردای اون روز همون مافیا آمد خونمون برای خاستگاری و به پدرم گفت که اگه من باهاش ازدواج کنم شکایتشو پس میگیره و برادرم اعدام نمیشه
اما پدرم قبول نکرد و به مافیا گفت
* ما دختری نداریم بهت بدیم ، از خونه من برو بیرون *
اون مافیا هم رفت از خونمون بیرون
مامانم بهم گفت که با پسر عمم برد یه شهر دیگه
منم به اجبار قبول کردم و رفتم وسایلمو جمع کردم
تو راه بودیم که یه دفعه کلی ماشین آمد دورمون
همون مافیا بود و منو بزور گذاشت تو ماشین خودش و منو برد تو عمارت خودش و منو برد تو یه اتاق و در رو قفل کرد و منو پرت کرد روی تخت و روم خیمه زد بهم گفت
* مجبورم کاری رو بکنم که اصلا دلم نمیخواست *
فردای اون روز منو برد به خونمون پدر و مادرم همه چی رو فهمیدن
مافیا بهشون گفت
* آمدم برای خاستگاری دخترتون ایا قبول میکنید*
پدرم به ناچار قبول کرد
*بله*
همون شب ما باهم ازدواج کردیم و رفتیم تو اتاقمون و مثل وحشی ها لباس عروسمو پاره کرد و گفت
* میدونم باهات چیکار کنم اسیر کوچولو *
&پایان&
رفتم پیشش و ازش پرسیدم
* چیشده مامان چرا گریه میکنه *
مامانم با گریه جواب داد
* داداشت یه مافیا رو کشته *
شکه شده بودم خیلی ناراحت شدم
برادرم الان تو زندانه چون ازش شکایت کردن ( برادر اون کسی که داداشم اونو کشته )
برادر همون مافیایی که داداشم اونو کشته بود
با کلی ماشین و بادیگارد آمد خونمون
با لگد در خونمون رو باز کرد
خیلی ترسیده بودم طرف اندازه قول بود ، اما خوش قیافه
اون مرده به پدرم گفت خون در برابر خون ، گفت میخواد برادرمو بکشه
یه شب که پدر مادرم خونه نبودن و من خونه تنها بودم
یه صدایی از تو پشت بوم خونمون آمد
رفتم تو پشت بوم خونمون که یه نفر دستشو گذاشت روی دهنم و منو کشید و به دیوار چسبوند اون همون مافیایی بود که امروز صبح بزور آمد تو خونمون
خیلی ترسیده بود
اون یه دستشو گذاشت روی دیوار تا فرار نکنم و با همون نگاه سرد و مافیاییش بهم گفت
* اگه میخوای برادرت زنده بمونه باید باهام ازدواج کنی *
من شکه شده بودم و هم ترسیده بودم زبونم بند آمده بود چون الان من جلوی خطرناک ترین مافیای جهانم با لکنت و ترس بهش گفتم
* ا...از خو..نه من...ب..برو بیرون*
اون بهم یه نیشخند ترسناک زد و بهم بیشتر نزدیک شد
بعدش بزور از دستش فرار کردم و رفتم تو خونه و درارو قفل کردم
و بعد چنو ساعت پدر و مادرم آمدن خونه
فردای اون روز همون مافیا آمد خونمون برای خاستگاری و به پدرم گفت که اگه من باهاش ازدواج کنم شکایتشو پس میگیره و برادرم اعدام نمیشه
اما پدرم قبول نکرد و به مافیا گفت
* ما دختری نداریم بهت بدیم ، از خونه من برو بیرون *
اون مافیا هم رفت از خونمون بیرون
مامانم بهم گفت که با پسر عمم برد یه شهر دیگه
منم به اجبار قبول کردم و رفتم وسایلمو جمع کردم
تو راه بودیم که یه دفعه کلی ماشین آمد دورمون
همون مافیا بود و منو بزور گذاشت تو ماشین خودش و منو برد تو عمارت خودش و منو برد تو یه اتاق و در رو قفل کرد و منو پرت کرد روی تخت و روم خیمه زد بهم گفت
* مجبورم کاری رو بکنم که اصلا دلم نمیخواست *
فردای اون روز منو برد به خونمون پدر و مادرم همه چی رو فهمیدن
مافیا بهشون گفت
* آمدم برای خاستگاری دخترتون ایا قبول میکنید*
پدرم به ناچار قبول کرد
*بله*
همون شب ما باهم ازدواج کردیم و رفتیم تو اتاقمون و مثل وحشی ها لباس عروسمو پاره کرد و گفت
* میدونم باهات چیکار کنم اسیر کوچولو *
&پایان&
- ۱۸۵
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط