{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همچون دالانی بلند

همچون دالانی بلند
تنها بودم.
پرندگان از من رفته بودند.
شب با هجوم بی مروت اش
سخت تسخیرم کرده بود.
خواستم زنده بمانم
و فکر کردن به تو، تنها سلاحم بود
تنها کمانم
تنها سنگم...

#پابلو_نرودا
دیدگاه ها (۸)

دختر: مادر، آزادی چیست؟مادر: آزادی چیزی گرانبهاست.دختر: پس م...

می‌نویسم جنابِ صداوسیما و بعد پاک می‌کنم. می‌نویسم هی صداوسی...

خسته ام از این در و دیوار، اما خستگیاینکه می دانم تویی آن سو...

جان به یاد دوست می‌رفت از تنماین چنین جان دادنی ارزان نبود#ا...

مرگ؟(آمبولانس)-دخترم نفسم سوا تروخدا تروخدا منو تنها نزار با...

army_aa is talking:📜: سطر اول داستان ما....Part 23فشار از جا...

رمان نابودی پارت ۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط