بلاخره پارت
بلاخره پارت ۷😃
اما همچنان اسم ندارد 😔
برید پارت ۶ رو بخونید یادتون بیاد
🫐✨💖🪼🌷🌟💞💝🍓
اسم دوست مگان رو عوض میکنم و میزارم: اَگنِس
اگنس:کی؟
مگان:همون آدما که اومدن تو موزه
بکی:خب شما الان دوستین یا دشمن
مگان:دشمن ولی نه با شما
دامیان:اصلا شما کی هستین ؟
مگان:ما الهه های مصر باستان هستیم که برخلاف بقیه ی الههها الان وجود داریم البته خیلی های دیگه هم هستن
اگنس: ولی مگان مهر و موم شده بود که یعنی توسط یه شکارچی گیر افتاده بود تعجب میکنم چرا توی موزه بود
آنیا:آنیا نمیفهمه چرا اون آدم بدها میخواستن تو رو از بین ببرن
مگان:چون من ارزشمندم اما دلیلش این نیست و من هم نمیدونم دلیلش چیه
دامیان:خب پس باید چیکار کنیم ؟
بکی:یه نقشه بکشیم
دامیان:عمرا من با شما دیوونه ها کار نمیکنم
∆یه نکته یه مهم : بقیه بچه ها ۱۳و انیا۱۲سالشون شده
بکی:چه بخوای چه نخوای باید کار کنیم
مگان:راست میگه
آنیا:خب حالا کجا بریم؟
اگنس:یه کتابخونه ی قدیمی هست که آثار باستانی داره و میتونیم چیز های زیادی بفهمیم
پس بچه ها رفتن کتابخونه
«داخل کتابخونه »
فضای اونجا خیلی بزرگ بود و سر تا سر کتاب بود و دو تا میز که هر کدوم سه تا صندلی بود داشت و روی سقفش یه پنجره ی بزرگ بود اما زیاد نور نمی اومد تو
بکی:خب اینجا دقیقا چی داره؟
مگان:اینجا برای نقشه چیدن عالیه
و بعد جوری که انگار نیرو ی جاذبه وجود نداره رفت تو هوا و یه کتاب رو فشار داد و اومد پایین و زمین لرزید و بعد رفت پایین
آنیا :وای اینجا چه باحاله شبیه سازمان های جاسوسیه
اونجا یه چند تا موتور بود و لباس هایی که توی محفظه بود و صفحه مانیتور بزرگ
بکی:اینجا اصلا شبیه جایی نیست که مصری ها توش نقشه میچینن
اگنس:ما شاید مصری باشیم ولی مثل اونا رفتار نمیکنیم و دیگه به امکانات اینجا عادت کردیم
دامیان:وای چه بزرگه ولی الهه های دیگه کجان؟
اگنس:خب اونا تو دنیا پراکندن یکی تو نیویورکه یکی ژاپنه یکی آفریقا
آنیا:چه باحال
مگان رفت رو به روی میزی که بیشتر شبیه یک کامپیوتر بزرگ بود ایستاد و شروع کرد به اون ور رفتن و نقشه ی موزه رو کشید و دور جاهای مهم خط کشید و شروع کرد به توضیح دادن و گفت فردا باید برای تحقیق بیشتر بریم اونجا
ببخشید اگه کم بود
چطور بود ؟
شرایط نمیزارم
🍩🍫🍧
اما همچنان اسم ندارد 😔
برید پارت ۶ رو بخونید یادتون بیاد
🫐✨💖🪼🌷🌟💞💝🍓
اسم دوست مگان رو عوض میکنم و میزارم: اَگنِس
اگنس:کی؟
مگان:همون آدما که اومدن تو موزه
بکی:خب شما الان دوستین یا دشمن
مگان:دشمن ولی نه با شما
دامیان:اصلا شما کی هستین ؟
مگان:ما الهه های مصر باستان هستیم که برخلاف بقیه ی الههها الان وجود داریم البته خیلی های دیگه هم هستن
اگنس: ولی مگان مهر و موم شده بود که یعنی توسط یه شکارچی گیر افتاده بود تعجب میکنم چرا توی موزه بود
آنیا:آنیا نمیفهمه چرا اون آدم بدها میخواستن تو رو از بین ببرن
مگان:چون من ارزشمندم اما دلیلش این نیست و من هم نمیدونم دلیلش چیه
دامیان:خب پس باید چیکار کنیم ؟
بکی:یه نقشه بکشیم
دامیان:عمرا من با شما دیوونه ها کار نمیکنم
∆یه نکته یه مهم : بقیه بچه ها ۱۳و انیا۱۲سالشون شده
بکی:چه بخوای چه نخوای باید کار کنیم
مگان:راست میگه
آنیا:خب حالا کجا بریم؟
اگنس:یه کتابخونه ی قدیمی هست که آثار باستانی داره و میتونیم چیز های زیادی بفهمیم
پس بچه ها رفتن کتابخونه
«داخل کتابخونه »
فضای اونجا خیلی بزرگ بود و سر تا سر کتاب بود و دو تا میز که هر کدوم سه تا صندلی بود داشت و روی سقفش یه پنجره ی بزرگ بود اما زیاد نور نمی اومد تو
بکی:خب اینجا دقیقا چی داره؟
مگان:اینجا برای نقشه چیدن عالیه
و بعد جوری که انگار نیرو ی جاذبه وجود نداره رفت تو هوا و یه کتاب رو فشار داد و اومد پایین و زمین لرزید و بعد رفت پایین
آنیا :وای اینجا چه باحاله شبیه سازمان های جاسوسیه
اونجا یه چند تا موتور بود و لباس هایی که توی محفظه بود و صفحه مانیتور بزرگ
بکی:اینجا اصلا شبیه جایی نیست که مصری ها توش نقشه میچینن
اگنس:ما شاید مصری باشیم ولی مثل اونا رفتار نمیکنیم و دیگه به امکانات اینجا عادت کردیم
دامیان:وای چه بزرگه ولی الهه های دیگه کجان؟
اگنس:خب اونا تو دنیا پراکندن یکی تو نیویورکه یکی ژاپنه یکی آفریقا
آنیا:چه باحال
مگان رفت رو به روی میزی که بیشتر شبیه یک کامپیوتر بزرگ بود ایستاد و شروع کرد به اون ور رفتن و نقشه ی موزه رو کشید و دور جاهای مهم خط کشید و شروع کرد به توضیح دادن و گفت فردا باید برای تحقیق بیشتر بریم اونجا
ببخشید اگه کم بود
چطور بود ؟
شرایط نمیزارم
🍩🍫🍧
- ۱.۱k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط