{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پله ها در پیش رویم ، یک به یک دیوار شد

پله ها در پیش رویم ، یک به یک دیوار شد
زیر هر سقفی که رفتم ، بر سرم آوار شد

خرق عادت کردم اما بر علیه خویشتن
تا به گرد گردنم پیچد ، عصایم مار شد

اژدهای خفته‌ای بود ، آن زمین استوار
زیر پایم ناگه از خواب قرون ، بیدار شد

مرغ دست‌آموز خوشخوان کرکسی شد لاشه‌خوار
و آن غزال خانگی برگشت و گرگی هار شد

گل فراموشی و هر گلبانگ ، خاموشی گرفت
بس که در گلشن ، شبیخون خزان ، تکرار شد

تا بیاویزند از اینان ، آرزوهای مرا
جا به جا در باغ ویران هر درختی دار شد

زندگی با تو چه کرد ، ای عاشق شاعر ! مگر
کان دل پر آرزو ، از آرزو ، بیزار شد

بسته خواهد ماند این در ، همچنان تا جاودان
گرچه بر وی کوبه‌های مشت مان رگبار شد

زهره ی سقراط با ما نیست رویاروی مرگ
ورنه جام روزگار ، از شوکران سرشار شد
دیدگاه ها (۲)

♥جرأت دیــــوانگی در شــهر ترســـوها کم است!♥ زخـــم ها بسیـ...

سگان با گرگ همدستند......... ..ﺷﺮﺍﺏ ﺗﻠﺦِ ﻻﮐﺮﺩﺍﺭ ﻣﯿﭽﺴﺒﺪﻭَ ﺑﻌﺪ...

دین چیست ؟! متنی از لئوناردو باف پژوهشگر دینی معروف برزیلی:د...

حال من حال و روز خوبی نیست خسته ام، خسته او نمی فهمداین طبیع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط